کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره
نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره
چهارنفری زمزمه،نه،زمزمه نه،میخوندیم...با هم...یه حس عجیبی بود...سکوت با صدای آهنگ پر می شد...
پیچ های جاده...خطوط سفیدی که بعضی جاها ممتد بود و بعضی جاها منقطع...مثل زندگی و لحظاتش...برای بعضیا شادی ها خطوط ممتد هستند و برای بعضی دیگر آن دیگری...
-از این آهنگ خیلی خاطره دارم...
با خودم فکر کردم...منم حس می کردم خاطره دارم...ولی من خاطره ای نداشتم...این آهنگ فقط یه فضا رو برام مجسم می کرد...اما خاطره ای نداشتم...