27,February,2006

موسیقی...ساز...
یادمه وقتی کلاس چهارم بودم،یه روز که از مدرسه برگشتم خونه،تا از در وارد شده م پسر خاله م اومد جلو و گفت:...کدومشو بر می داری...من مشکیه رو می خوام...سفارشی زده هر دو رو...تو دسته هر کدوم یه سنگ کار گذاشته...بیا بریم بهت نشونش بدم...ولی به کیا نگو...بچه اس بهونه میگره می خواد دست بزنه.یه وقت...
رفتیم سراغ کمد...در کمد رو باز کردم...دیدمش...کوچیک بود،اما اون موقع برای من بزرگ و خوب بود...
الان سالهای زیادی از اون روز میگذره...سال های زیادی همراهم بوده... یه روز رسید که خواستم عوضش کنم...با یکی دیگه...نه از نوع خودش...با یه غریبه...با یه غربی...از دستم ناراحت بود،اما هیچی نمی گفت...وقتی هم که تو دست می گرفتمش بازم با من همراه می شد...
خدا رو شکر عوضش نکردم...اون جدیده هم که اومد،درسته که از یه نژاد نبودن،درسته که با هم تفاوت فرهنگی داشتن...اما هر دو زبان مشترکی داشتن...هر دو ساز بودن...یه مدت دوباره ازش دور شدم...باز اما برگشتم به سمتش...باز دور شدم...اما این بار از هر دو تاشون دور شدم...یه سوم هم به جمع اونا پیوست...
اما الان مدتیه که از سه تاشون دورم... حوصله ای نمونده...ملودی های زندگی یادم رفته...گام های زندگی رو فراموش کردم...یا نه،بهتره بگم یه دفه به خودم اومدم دیدم اصلاً گام های زندگی رو نمی شناسم...
رفتم سراغ یادگیری...رفتم گام های دیاتونیک و کروماتیک،بزرگ و کوچک،هارمونیک و ... رو یاد بگیرم،شاید بتونم گام های زندگی رو بهتر بنوازم...شاید بتونم ملودی هایی رو بنوازم که سریع به گام همسایه می رن و دوباره به گام خودشون بر می گردن،که زندگی از یکنواختی و ... در بیاد...شاید بتونم این سمفونی سکوتی رو که نوشتم با آکوردهای با معنی و مناسب پر کنم... اما...حوصله ای نموند...حس و حالی نموند...از ساز ها_این همراهان بی چشمداشت_هم دور شدم...حتی نواختن ساز زندگی رو هم از یاد بردم...

We speak everyday not in sense of word but pray

بی ربط:با افسوس گفت...متاسفانه ما تو یه کشور سیاست زده ایم...حتی آیین نامه هامون هم سیاسیه...


1omrani

خط خطی شما
(0)