دیدن چهره غرق خون، دل می خواد...مخصوصاً اگه اون چهره،چهره یه عزیز باشه...دیدن درد کشیدن...لرزش ها... دیدن اشکای یه خواهر دل می خواد...اگه اون اشکا برای...به خدا دیدن اینا سخته...به خدا سخته...فقط گریه کردم...فقط گریه...آخه من دل ندارم... خدا جون...این...
... ... ... ... یه خواهش...(حذف شد...برای جلوگیری از...)... ... «کاکتوس» هیچی نمی تونم بگم...هیچی...خفه می شم...آخه حق... ... خدا جون...داشتیم...بی خیال...من مشکل دارم،چرا سر بقیه خالی می کنی...اگه می خوای بگی این همونیه که خودت می خواستی...پس باید بگم...
گمشده...دارم می گردم...تو...!!؟!؟...من کجا رو می گردم...کجا رو بگردم...کوچه های زمان...یاخیابان های مکان...کوچه باغ های خاطره...روستاهای خیال...یا شهرهای محال... کیه...؟؟؟...
... Far away from my dream The sky is not so blue ... «یه نفر مرد پیر گوشه گیر و فقیر * با موهای سفید تو دلش مرده امید * مثل یه دیوونه زیر لب می خونه * پای پر...
«وقتی که دلتنگ می شمُ ** همراه تنهایی می رم ** داغ دلم تازه می شه ** زمزمه های خوندنم ** وسوسه های موندنم ** با تو هم اندازه می شه ** قد هزار تا پنجره ** تنهایی آواز می...
+پیتر اشمایکل سال 1998 بعد از قهرمانی منچستر یونایتد تو سه تا جام از منچستر خداحافطی کرد...بعد از چند وقت دلیلش رو عنوان کرد...برای من اون موقع قابل درک نبود... ++++ولی الان دقیقاً درک می کنم...شاید بیشتر از اون درک...
...من منتظرم...روزهاست که منتظرم...انتظار می کشم...باز هم به انتظار می نشینم...انتظار سخت...انتظار تلخ...انتظار شیرین...انتظار ...انتظار آن سه حرفی...انتظار آمدنش... ... دیگه مدت هاست که رفتن به زادگاه پدری...رفتن به خونه پدر بزرگ...رفتن به دامان سبز زادگاه مادری...شوخی با مادر بزرگ...برایم...
تا این پایه به خیر گذشت...فکر نکنم به زودی موقعیتی پیش بیاد که در موردی با من صحبت بشه...فردا «کو...» میره...بازم... ب.ر.ن:قسمت دوم داستان رو زدم تو «سرزمین سرد سکوت»......
خدا به خیر کنه...بالاخره فکر کنم داره گندش در میاد... چند روزه به بابام گیر داده این پسرت یه مشکلی داره...به شوخی یا جدی به بابام میگه عاشق شده... امروز فکر کنم دیگه کاسه صبرش لبریز شد...چند دقیقه پیش که...
یه سوال...این سوال یه دفه تو ماشین اومد... بعد از این سوال ممکنه خیل عظیم فحش و بد و بیراه نصیبم بشه... چرا ملت ایران عاشق حافظ هستند...چرا بعضی ها حافظ رو،اگه اغراق نباشه،تا حد پرستش قبول دارن... اصلاً از...
Forfeit the game Before somebody else takes you outta the frame Puts your name to shame Cover up your face You can't run the race, the pace is too fast You just won’t last چند وقته زده به سرم با...
نگاه آن «کرد دختر» یادم نمی رود...هیچ گاه...نگاهی که به نظر من دور از هر آلودگی بود...آن کرد دختر با حیا...آن کرد دختر با آن لباس زیبا...حتی به گوشه چشم نیز نگاهی نینداخت...آن کرد دختر شهرستانی...آن کرد دختر شاید هم...
«...زیر باران گریه کردم بلکه باران شوید از جانم گناهم...»... پ.ن:خدایا یه بارون توپ بباره...تنهایی برم زیر بارون...گریه کنم...کسی نباشه گریه هامو ببینه...می خوام زیر باران گریه کنم «بلکه باران شوید از جانم گناهم...»......
این دفه می خوام با اون کلمه...جمله بسازم... I need to runaway from the world ... پ.ن1:خدا...چرا سکوت کردی...چرا نیومدی جوابش رو بدی...می دونی چی کار کرد...زنگ زد به اون...سه تا جمله گفت...سه تا جمله زیبا...در مورد زن بود...زن رو...
زیاده خواهیم به اوج خودش رسیده...دیگه حدی برای زیاده خواهی هام ندارم... آخرین حد زیاده خواهی شما چیه؟...مال من که فکر کنم آخرین حدش باشه...باور کنید دیگه از این بیشتر شاید نباشه که من بخوام... ... یه سوال بد باعث...
یه نوشته رو می خونی فوراً ذهنت دایورت میشه یه جایی...یه حرفی رو می شنوی فوراً ذهنت دایورت میشه یه جایی... جاش بستگی داره...برای همه شاید یه جور نباشه...برای آدمای منفی نگری مثل من،که فقط نیمه خالی لیوان رو می...
خدا روحش رو شاد کنه...خدا پدر،مادرش رو بیامرزه... این انیشتن رو می گم...یه قانون رو اثبات کرد،که امروز خیلی کاربرد داره... تا یکی یه حرفی رو می زنه و بعداً... می گه خب،این قضیه نسبیه... نمی دونم چرا؟...ولی خیلی وقته...
چند وقت مد شده بود خیلیا از سه گانه های کانجلووسکی حرف میزدن...تو وبلاگ...حضوری... شاید خیلی هم نمی فهمیدن...ولی چنان ازش تعریف می کردن...که...آخه همه تعریف می کردن...فکر کنم یه منتقد بزرگ تعریف کرده بود که...یا شایدم من اشتباه می...
نمی دونم چرا...ولی همش فکر می کنم شادی ها همیشه همراه یه ناراحتی یا اضطراب هستن...(معنی شادی رو واقعاً نمی دونم...معنی گذشته ش یعنی خندیدن و همه چیز بر وفق مراد بودن و ... ولی امروز برای من این تعریفش...
نمی خواستم امروز دوباره بنویسم...ولی نذاشت... :(((ما اصلاً دوست نداریم قیافه شان را ببینینم...))) بابا مربیان مهد کودک هم فکر نکنم دیگه اینجوری با بچه ها حرف بزنن...آخه بچه ها خیلی زیاد می فهمن... بابا به خدا یه بچه هم...
با تمام...دیروز به طرز عجیبی آروم شدم... آروم...یه آرامش شاید مقطعی...یه آرامش نسبی شاید...یه آرامش کامل شاید...شایدم نه...(شاید برای اینکه نمی دونم آرامش کامل چیه؟...)...(آرامش درونی رو عرض می کنم...)... در اتاق رو بستم...چراغ خاموش...تاریکی...تاریک...فقط من بودم این «---»... «این...
I don’t want to be ignored وقتی بقیه سکوت می کنن دلم می گیره...وقتی به وبلاگی سر می زنم که توش از ننوشتن حرف میزنن دلم میگیره... امروز «بیداری» رو باز کردم که بخونم...دلم گرفت...شاید من اشتباه برداشت کردم...شاید نویسنده...
نويسنده: می دونی يکشنبه 21 اسفند1384 ساعت: 7:33 انگار این قصه سر دراز داره .بنده خدا کسایی که فکر میکنن میشه از آخر آخر این حرفها ی چیزی در آورد ... 1...:شوخی شوخی داره عید میاد ها... ع:آره داره میاد...ولی...
-هی...با تو ام...ساکت شو...دیگه حرف نزن...نه اصلاً می خوام خودم ساکتت کنم...یه مشت گل میگیرم در اون دهنت که دیگه صدات در نیاد...چشمات...(قهقه)...نه چشمات...نه با چشمات کاری ندارم...اونا دیگه رنگی ندارن...اونا دیگه گرمی ندارن...اونا دیگه نمی تونن حرف بزنن...با گریه...
چه بادی بود...چه بادیه... راه میری...باد از بازی کردن با موهای زبرت که به سختی جابجا میشن خسته نمیشه...از به هم ریختن موها یه احساس عجیبی بهم دست میده...دوست دارم همیشه!نه،بعضی وقتا!باد بیاد و بزنه و موهامو به هم بریزه......
دوست دارم این بار بر کاغذ بی خط بنویسم...کاغذ بی خط نشانه چیست...بی خطی نشانه چیست؟... --------------------------------------------------- عید...نوروز...بهار...ماه دیوانگی...آخه چه جوری میشه درس خوند... فولاد-بتن-سیالات-تحلیل2-راه-هیدرولیک-خاک-هیدرولوژی-بناهای آبی-فولاد2-بتن2-پروژه راه-پروژه فولاد-پروژه بتن-مهندسی پی-بارگذاری-مهندسی ترابری-مهندسی ترافیک -------------------------------------------------- گرچه عمریه تو این دشت یه خزونه...
«من همونم که همیشه غم غصه م بی شماره اونی که تنها ترینه حتی سایه ام نداره...» Ideas by man and only that will last And over time we've turned to the past That no man's fit to rule the...
... امشب دلم بد جوری تنگه...حال ندارم...دلم تنگه...همون بغض قدیمی... دوباره همون دلتنگی...همون غم...یه دلتنگی غریب،که حالا دیگه قریب شده... یه غمی دارم... دلم گرفته... دوست دارم تا صبح بیدار باشم...دوست دارم دیگه نباشم... ... «دلم دل تنگه و ...»...«همه...
امشب خیلی دلم هوای نوشتن داشت...اما دیگر سرزمینی ندارم که حرفهایم را در پهنه آن به فریاد در آورم تا زیبایی شنیدن پژواکش تمام وجودم را لبریز از احساس کند...(گفتم احساس،چه واژه غریبی)...جایی نیست که به قول کسی سکوتم را...
نتونستم...نمی دونم چرا؟...اما شاید دلیلش ضعف بدنی نبود... دیگه نتونسم...واقعاً توان نداشتم...نمی تونستم راه برم...اما با پررویی تمام می خواستم قدم بزنم...مثل آدمای مست...راه میرفتم...زانو هام قدرت نداشتن...اما باز می خواستم ادامه بدم... شکستم...یه بار دیگه تو چند هفته اخیر...
شده یه آهنگ رو نتونید تا آخرش گوش کنید؟... برای من شده...نمی تونم...چون کم میارم...یه حس توصیف نشدنی...یه حس عجیب...دوست دارم گریه کنم...اما حتی نمی تونم گریه کنم...نمی تونم هیچ کاری بکنم...حتی راه رفتنم سخت میشه...احساس می کنم فضا...
یه عده ای در تکاپو هستن...یه عده تو وبلاگاشون هنوز هیچی نشده عید رو تبریک می گن... ظاهراً قراره عید بیاد...ظاهراً قرار یه سال دیگه هم تموم بشه... اما نه...من نمی خوام...من نمی خوام عید بیاد...به یکی می گفتم عید...
علامت ؟ می دونید چیه... هیچ...علامت سوال هیچی نیست...به خودی خود هیچی نیست... علامت سوال فقط تو ذهن من و شما تبدیل به یه چیز میشه...یه معنی به خودش می گیره...حالا هر معنی... ولی یه علامت سوال خالی... اصلاً بودن...
خواستم اسمش رو بذارم نا شکری...اما دیدم از ناشکری هم گذشته... تمام...شده تناقض...همه چیز رنگ بوی تناقض به خودش گرفته...همه چیز شکل ضربدر و چهار نقطه شده... ...که شادی نداره به خدا آزادی نداره... ...دنیای زندونی دیواره زندونی از دیوار...
با اون صدای...شروع می کنم به داد زدن...همراه آهنگ... در اتاق طبق معمول بسته... روزی فقط 2 ساعت شاید خونواده رو ببینم... خنده های مصنوعی...حالم از این جور خنده ها به هم می خوره... از نقش بازی کردن خسته شدم...هر...
نمی دانم از چه بگویم...نمی دانم از چه بنویسم...قصد نوشتن دارم...اما ذهن یاری نمی کند... از چه بنویسم...از گذشت روزگاران...از رفتن عزیزان...از غم دوستان...از رهایی یاران...از آب دیدگان...نمی دانم... باورم نیست که او نیز رفت...او نیز رفت و تنها گذاشت...
میدونید وضعیت و احوال بعضی از ماها شبیه کیه؟ شبیه بعضی از این شخصیتهای کارتونی....منظورم اون شخصیتهای غیر انسانیه...شبیه همون شخصیتهای دم داری که خیلی وقتا طلسم میشن که دنبال دم خودشون بدون که دمشون رو بگیرن...ولی هیچوقت هم نمیتونن...