با اون صدای...شروع می کنم به داد زدن...همراه آهنگ...
در اتاق طبق معمول بسته...
روزی فقط 2 ساعت شاید خونواده رو ببینم...
خنده های مصنوعی...حالم از این جور خنده ها به هم می خوره...
از نقش بازی کردن خسته شدم...هر چند که مطمئنم بازم نتونستم خوب بازی کنم...ولی همین حدش هم...چقدر خنده مصنوعی تحویل بدم...
حوصله یه عده رو اصلاً ندارم...مطمئنم که از دستم دلگیر شدن...
از بین دوستان فقط دو یا سه نفر...که اونم یکی دو تاشون دورن...
دلم به حال پدر می سوزه...این چند وقته همش می گفت...منم گفتم باشه...ولی دریغ از یه ذره عمل...می گه از اول شروع کن...ولی...
تا کی؟...