04,March,2006

علامت ؟ می دونید چیه...
هیچ...علامت سوال هیچی نیست...به خودی خود هیچی نیست...
علامت سوال فقط تو ذهن من و شما تبدیل به یه چیز میشه...یه معنی به خودش می گیره...حالا هر معنی...
ولی یه علامت سوال خالی...
اصلاً بودن یا نبودن علامت سوال چه فرقی می کنه...
مثلاً چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد؟...چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد...
حالا تو این یکی یه خورد شک دارم...
ولی تو اینکه تو گفتار علامت سوال بی معنیه شک ندارم...
وقتی من حرف می زنم،علامت سوال رو که نمی تونید تو حرفام ببینید...یا توی چشمام...یا شاید تو سر تا پام...

پ.ن1:این متن رو هم مثل یکی دو تا دیگه از متنام تو سرزمین قبلیم گذاشته بودم...خوشم میاد ازش...چراشو نمی دونم...مثل خیلی چیزای دیگه که نمی دونم...
پ.ن2:«هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی...از این زمانه دلم سیر میشود گاهی...عقاب تیز پر دشتهای استغنا...اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی»...این تیکه اش وصف حال منه...اینو نمی دونم...«جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی»...
پ.ن3:به زودی شاید این جا رو هم تعطیل کنم...البته معلوم نیست...اینم مثل بقیه کارام معلوم نیست...شاید یه جای مستقل...شاید هر دو جا...شاید این جا یه جور دیگه بنویسم...شاید...
پ.ن4:من یه قطره م توی دریا***من یه اشکم توی چشم ها***من یه گریه م توی دیروز***من صدای نبض امروز***من یه اسمم روی لب ها***من یه یادم توی ذهن ها***من یه قصه ام تو کتابا***من یه هیچم توی فردا::...بیچاره حق داشت به من بگه نهی لیسم...هنوز این ترانه رو نخونده بود...اگه اینو هم خونده بود دیگه خیلی جدی تر می گفت...ولی این یه ترانه است...یهو به ذهنم اومد...حال اون موقع منو بیان می کنه...هرچند الانم دست کمی از اون موقع نداره...
پ.ن5:با دل خوش اونجا نشسته×××میگه چرا دلت شکسته///نمی دونه کسی که تنها نشسته×××دلش از تاریکی روزا شکسته...شاید بعداً ادامه ش رو بنویسم...


1omrani

خط خطی شما
(0)