06,March,2006


شده یه آهنگ رو نتونید تا آخرش گوش کنید؟...
برای من شده...نمی تونم...چون کم میارم...یه حس توصیف نشدنی...یه حس عجیب...دوست دارم گریه کنم...اما حتی نمی تونم گریه کنم...نمی تونم هیچ کاری بکنم...حتی راه رفتنم سخت میشه...احساس می کنم فضا برام کوچیک میشه...احساس می کنم هر لحظه فضا کوچیک و کوچیک تر میشه...مثل تصویری که پازش رو زده باشن...بعد دوربین رو بچرخونن...یه بار که گوش دادم احساس می کردم زمان از حرکت ایستاده...همه چیز می چرخید...تو حالت پاز...
قلب آیینه شکسته
کوچه ها در خلوت شب
پنجره ها همه بسته
آسمان خاکستری رنگ
بغض باران در نگاهش
خنجری در سینه دارد
توده ابر سیاهش...
...
آسمان خاکستری رنگ...آسمان خاکستری رنگ...آسمان خاکستری رنگ...آسمان خاکستری رنگ...بغض باران در نگاهش...بغض باران در نگاهش...
...
یه لحظه خیلی کوتاه...خیلی کوتاه...به کوتاهی عمر یک حباب...یا شایدم به کوتاهی عمر یک قطره اشک...پر امیدم...اما بعدش ساعت ها و روز ها...
...
به کی میگن دیوونه؟...
...
چرا من نتونم مثل یه پرنده پرواز کنم؟...چرا؟...من بال می خوام...من می خوام سبک بشم...دوست دارم بی وزن بی وزن بشم...چرا من نتونم حس پرواز رو تجربه کنم...چرا من نتونم برم هر جا که دوست دارم...
چرا این جسم دست از سر من بر نمی داره...چرا نمی ذاره این روحم پرواز کنه...چرا دست از سر روحم بر نمی داره؟...
خدایا...بلندم کن...پرتم کن یه جایی که هیچ کس نباشه...فقط من باشم و من باشم و من...
یادته یه روزی اینو گفتم:
سکوت کردم تا به اوج رسم ** تا به پای آن موج رسم ** سکوت کردم تا خودم باشم ** تا خود خود آن موج باشم ** سکوت کردم که تنها باشم ** تا خودم با خدا باشم ** سکوت کردم تا خود شناسم ** تا وجودم از نو بسازم ** سکوتم برای پرواز بود ** نه از برای پنهان راز بود
خدایا تو که یادته...ولی الان نگام کن...یه نگاه کوچیک...فقط یه نگاه...آها...می بینی...رفتن...آره بار سفر رو بستن...نمی دونم چرا...ولی اون آخری ها هم دارن می رن...احساسم رو میگم...آره می دونستم می دونی...بابا آخه تو خدایی...چه اصراری داری که من بمونم...بذار منم با همونا برم...ها...آره شاید راست میگی...شاید از مرگ نترسم...ولی یه جورایی می خوام بمونم آخرش رو بببینم...حالا نمیشه اون گوشه کنارا یه بلیط به منم بدی خودمم بشینم فیلممو ببینم...قول می دم ساکت بشینم...حرف نزنم...بستنی و ساندویجم نمی خوام...آخرشم قر (یا شاید غر) نمی زنم که فیلمش خوب نبود...که فیلمش چرا این جوری تموم شد...بذار منم بیام...قول می دم ساکت بشینم...چی؟...کار دارم؟...من چی کار دارم؟...بذار اون کارا رو بقیه انجام بدن...بذار منم بیام...خودت می دونی که من هیچ کاری نمی تونم انجام بدم...بذار بیام...
یاد ترانه هه میفتم...همونی که...همونی که صا...روز بعد که بیدار شدم این رو بهش اضافه کرده بود...
«خسته شدم،باید برم،بسه دیگه!تاب ندارم**با موندنم،سیاه میشن،باقی روزای تنم»
خدایا نذار این ترانه برای من اتفاق بیفته...بذار بیام...
گفتم تا خودم با تو باشم...بذار بیام...بذار با تو باشم...نذار اینجا تنها بمونم...احساس می کنم هر روزی که میگذره ازم دور میشی...نه ازت دور میشم...یه روزی حس می کردم اگه قرار باشه بفرستی سراغم از قبل خبرم می کنی...ولی حالا اون حس مدت هاست که رفته...بچه شدم نه؟...

پ.ن1:امروز اگه تا شب بتونم رو پاهام بایستم میشه روز سوم...
پ.ن2:دیگه واقعاً نمی تونم رانندگی کنم...نمی تونم با آرامش رانندگی کنم...


1omrani

خط خطی شما
(0)