07,March,2006

نتونستم...نمی دونم چرا؟...اما شاید دلیلش ضعف بدنی نبود...
دیگه نتونسم...واقعاً توان نداشتم...نمی تونستم راه برم...اما با پررویی تمام می خواستم قدم بزنم...مثل آدمای مست...راه میرفتم...زانو هام قدرت نداشتن...اما باز می خواستم ادامه بدم...
شکستم...یه بار دیگه تو چند هفته اخیر شکستمش...اعتصابم رو شکستم...اما این بار رکورد زدم...3 روز...
این دفه...دیگه دروغی نداشتم که بابت نخوردن بزنم...چه قدر بیرون غذا خوردم...چقدر هله هوله خوردم...چه قدر خوابم میاد که به بهانه اون غذا نخورم...اگه نمی خوردم شک می کردن...ادامه...سوال...جواب های سر بالا از طرف من...دروغی دیگر برای ناراحت نشدن دیگران...برای عدم نگرانی...توان نداشتم...توان نقش بازی کردن دوباره رو نداشتم...
دومین شب بود که نمی تونستم بخوابم...تا صبح...خوابیدن...بیدار شدن...چرت های بلند...چرت های کوتاه...غلتیدن...خواب های بی خوابی...خواب بیداری...بیداری در خواب...
نمی دونم اثر نخوردن بود...

پ.ن1:از همه کسایی که با خوندن نوشته م باعث ناراحتیشون شدم،عذر می خوام...این انسان خطاکار و ... رو به بزرگی خودتون ببخشید...
پ.ن2:این اعتصاب درسته...اما یه چیزی برام داشت...چند تا آدم تو این دنیا روزها و شب ها چیزی برای خوردن ندارن...؟
پ.ن3:این قدر وقیح و بی چشم و رو شدم،که چند مدته می خوام به خدا اولتیماتوم بدم...

لان که اینجاست...حتی الان که کنارشم...


1omrani

خط خطی شما
(0)