امشب خیلی دلم هوای نوشتن داشت...اما دیگر سرزمینی ندارم که حرفهایم را در پهنه آن به فریاد در آورم تا زیبایی شنیدن پژواکش تمام وجودم را لبریز از احساس کند...(گفتم احساس،چه واژه غریبی)...جایی نیست که به قول کسی سکوتم را فریاد بزنم...باید خفه شوم... باید سکوت کنم...
یه روز می گفتم حرفام تموم شدن...اما کامل مطمئن نبودم...اما امروز مطمئنم...همه حرفام تموم شدن...همه شون...تموم...دیگرحرفی برای گفتن ندارم...
تقریباً همه حرفا تکراری شدن...نمی دانم دنبال چه بودم...دنبال چه هستم...نمی دانم چگونه میگذرد...فقط گذر...گذر...حرکت عقربه های ساعت...تعقیب ثانیه ها از پی هم...بعضی ها می گویند گذر بی رحم زمان...این را هم نمی فهمم...چرا بی رحم...
دیروز تو خیابون،پدری رو دیدم که دخترش رو بوسید...کیف دخترک رها شد...کیف دخترک روی زمین افتاد...کیف دخترک خاکی شد...اما نگاه پدر فقط به دختر بود...حواس پدر فقط به دختر بود...گوش های پدر تیز به دهان دخترک...دخترک اما نگاهش به جای دیگر...نگاهش را دنبال کردم...نمی دانم به کدامین دوردست ها می نگریست...پدر،دخترک را در آغوش کشیده بود و او را می بوسید...
اما من نفهمیدم...صحنه ای که شاید هزاران بار دیده بودم،این بار برایم عجیب می نمود...صحنه ای که هزاران بار از کنار آن بی تفاوت گذشته بودم...با لبخند گذشته بودم...اما این بار متعجب از کنارش گذشتم...این بار به مثابه بیگانگان از کنارش گذشتم...همچون بچه ای که برای اولین بار چیز عجیبی می بیند،خیره می نگریستم...مغزم قادر به تحلیل نبود...
شاید این همان دوست داشتن بود...شاید این همان چیز است که دیگران عشقش می خوانند...دیگران عشق پدر به فرزندش می خوانند...اما من باز نمی فهمم...باز درک نمی کنم...باز گنگ است...باز مست می نمایانم...مستی که آن ممنوعه را ننوشیده است...
one and one is two and not three
پ.ن1:این نوشته رو دو هفته پیش نوشته م...وقتی که نمی تونستم تو سرزمینم حرف بزنم...وقتی که هیچ جایی رو برای نوشتن و فریاد زدن نداشتم...
پ.ن2:دیشب دوباره 4 نفره شدیم...امشبم باز 4 نفره ایم...اما از فردا شب دوباره 3 نفره میشیم...
پ.ن3:همش می خوام بنویسم...می خوام همه نوشته هامو با هم بزنم...
پ.ن4:این دفه می خوام فرسایشی شروع کنم...این جوری درسته طول میکشه...ولی...
پ.ن5:دیگه دارم به سرزمین به دوشی عادت می کنم...اما گذشتن از این سرزمین،که تازه دارم بار بنه ام رو از دوش زمین می ذارم...گذشتن از کسایی که هنوز به خودم اجازه ندادم با گذاشتن اسم خودم،به عنوان دوست روی اونا،بهشون جسارت کنم...گذشتن...سخته...
خود خواهانه:
خواهر...بهترین نعمته...یه خواهر خوب و مهربون...که بشه سرتو به شونه هاش تکیه بدی و گریه کنی...های های گریه کنی...خواهر...اما نباید این کار رو کرد...اون چرا باید گریه ببینه...چرا باید فکرش مشغول بشه...درسته مهربونه...ولی مگه گناه کرده که خواهر شده...دلم براش تنگه...حتی الان که اینجاست...حتی الان که کنارشم...