...
امشب دلم بد جوری تنگه...حال ندارم...دلم تنگه...همون بغض قدیمی...
دوباره همون دلتنگی...همون غم...یه دلتنگی غریب،که حالا دیگه قریب شده...
یه غمی دارم...
دلم گرفته...
دوست دارم تا صبح بیدار باشم...دوست دارم دیگه نباشم...
...
«دلم دل تنگه و ...»...«همه تنهاییا با من رفیقن...»...
پ.ن1:دارم خفه میشم...این بغضه نمی خواد بترکه...
پ.ن2:خدایا...همه باهات چت می کنن...همه برات SMS مس فرستن...ولی من انجوری نمی خوام...من می خوام ببینمت...می خوام رو در رو بشم...می خوام با نگاه باهات حرف بزنم...با نگاه...آخه خدا یه روزی نگاه منم رنگ داشت...یه روزی نگاه منم روح داشت...خدایا بیا بهم یاد بده...
پ.ن3:خدایا یادته گفتم آخه من یه خورده زیادی زیاده خواهم...
اضافه:تو وبلاگ روزنوشت حامد...یه مطلبی دیدم یاد این عکس افتادم...یاد اون شب...یاد اون پسر...«پسرک دعا فروش و مغازه غذا فروش...»