11,March,2006

چه بادی بود...چه بادیه...
راه میری...باد از بازی کردن با موهای زبرت که به سختی جابجا میشن خسته نمیشه...از به هم ریختن موها یه احساس عجیبی بهم دست میده...دوست دارم همیشه!نه،بعضی وقتا!باد بیاد و بزنه و موهامو به هم بریزه...
دوست دارم تو مسیر باد بایستم...تو یه دشت...یه دشت بزرگ...یه دشت بی انتها...دستامو از هم باز کنم...به آسمون صاف و آبی نگاه کنم...باد بیاد...باد بزنه...باد بره...
دوست دارم تا نفس دارم داد بزنم...یه فریاد خاموش...مثل بچه ها یه چرخ بزنم...بعد از حال برم...نتونم رو پاهام بایستم...خودمو رها کنم...به روی زمین بیفتم...لذت معلق بودن...لذت افتادن...لذت بی وزنی برای چند ثانیه...همین...بعد تیکه های کوچیک ابر...نه ابر نباشه!...باشه!...نه،یکی دو تیکه باشه...بیان و برن...بعد دوباره صاف بشه...
...
خیال حوصله بحر می پزد هیهات
چهاست در سر این قطره محال اندیش

پ.ن1:از سر بیکاری...یه کتاب برداشتم...قیافه ش خیلی قدیمی بود...
پ.ن2:من قبلاً توی ««سرزمین سرد سکوت» » می نوشتم...دنبال «صدایی فراتر از سکوت» بودم...می خوام برم و دروازه شو باز کنم...این کتاب بالا رو اونجا بنویسم...
پ.ن3:یه سخن از...«...اگر مردان جاده ها را می سازن،زنان جاده ها را مشخص می کنند»...اینو ... داشت می گفت...
پ.ن4: خطاب به خودم...«هر کَسی کَه یو ژِی غریبی خاصَ**اَوَ لَه جُمله خُوا نشناسَه har kasi ke avgi gharibi khasa ava la jomley khova nashnasa..»...

اضافه:به ساعت 12:30...نه...اونجا نمی نویسم...تا 24 یا 48 ساعت آینده اونجا تعطیل برای همیشه...برای اینجام شاید یه تصمیمی بگیرم...


1omrani

خط خطی شما
(0)