-هی...با تو ام...ساکت شو...دیگه حرف نزن...نه اصلاً می خوام خودم ساکتت کنم...یه مشت گل میگیرم در اون دهنت که دیگه صدات در نیاد...چشمات...(قهقه)...نه چشمات...نه با چشمات کاری ندارم...اونا دیگه رنگی ندارن...اونا دیگه گرمی ندارن...اونا دیگه نمی تونن حرف بزنن...با گریه حرف بزنی!؟...(قهقه)...برو...خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه...تو دیگه راه گریه کردن رو هم فراموش داری فراموش می کنی...تا کوهپایه بغض میری...اما دیگه نمی تونی از قله اشک بالا بری...
:با دلم چی کار می کنی؟
-...
:ساکت شدی؟...
-نه...دلم به حالت سوخت...نخواستم بگم از چیزی حرف بزن که...
:چرا گریه می کنی...
-تو کجایی؟!...تو دیگه...باشه...حرف بزن...اصلاً گل نمی گیرم...کاری به کارت ندارم...یادم رفته بود که تو...
:نه...من دیگه حرف نمی زنم...اگه بتونم ساکت میشم...
**رهنمایی کی توانی ای که ره را خود ندانی**
پ.ن1:«هیچ تنها وغریبی**طاقت غربت چشماتو نداره**هر چی دریا رو زمینه**قد چشمات نمیتونه**ابر بارونی بیاره**وقتی دلگیری و تنها**غربت تمام دنیا**از دریچه قشنگه**چشم روشنت می باره**...»...
پ.ن2:«از عذاب جاده خسته**رسیده و نرسیده**آهی از سر رسیدن**نکشیده و کشیده...»...
پ.ن3:امروز اومد...اما چه بد موقع اومد...دیگه موقع و ناموق نمیشناسه...بابا من الان سر کلاسم...این همه آدم دورو ورمن...تنها که نیستم...یه آن گفتم بغل دستی تو نگاهم خوندش...نمی خواست بره...ولی باید می رفت...آخه من تنها نبودم...گفتم برو...هی می خواست بپره بیرون...نذاشتم...خوردمش...