13,March,2006

نويسنده: می دونی يکشنبه 21 اسفند1384 ساعت: 7:33
انگار این قصه سر دراز داره .بنده خدا کسایی که فکر میکنن میشه از آخر
آخر این حرفها ی چیزی در آورد
...
1...:شوخی شوخی داره عید میاد ها...
ع:آره داره میاد...ولی هیچ فرقی نداره...
1...:...
...
هر چی دیروز هیچی نفهمیدم...خوش بودم...بی دلیل و با دلیل می خندیدم...اما امروز...
تو کلاس نشستم...ساعت 8 صبح...دوباره همون مهمون ناخونده میاد...به خیال اینکه مثل دفه پیش زود میره و تنهام میذاره...ولی نه...این بار تا آخر کلاس همرام بود...این بار بغل دستی و بغل دستیشم یه چیزایی متوجه شدن...بغل دستی میگه بنویس جا نمونی...بغل دستیش میگه خوابی!...
اینقدر خشک شدم...که دیگه اشکم هم...
...
یزد...:از این روزاست که تو خودکشی کنی...
یعنی قیافه م این قدر تابلو شده!؟...چهره م داد میزنه...حق داره شاید!؟...حرفام هم بوی... می دن...
...
نويسنده: می دونی يکشنبه 21 اسفند1384 ساعت: 7:33
انگار این قصه سر دراز داره .بنده خدا کسایی که فکر میکنن میشه از آخر
آخر این حرفها ی چیزی در آورد
...
این نوشته ها(نوشته هام تو این جا) صرفاً و صرفاً و صرفاً و صرفا نوشته های یه دیونه مالیخولیاییه...نه حیف اسم دیوونه که من خرابش کنم...تصحیح می کنم...یه«روانی» مالیخولیایی...من اینا رو اینجا می نویسم...البته هر از چند گاهی هم تو اون یکی دنیا از این حرفا میزنم...یعنی میگم...نمینویسم...اینا رو اینجا می نویسم چون اگه اونجا بگم بهم گیر میدن...تمسخر...اون یکی دنیا همون دنیاییه که بهش می گن دنیای واقعی...
اینا رو اینجا نمی نویسم که کسی بیاد و به حال من دل بسوزونه...نیاز نیست...
جناب «می دونی»...اگه اینا رو می خونید...نه...من نمی دونم...هیچی نمی دونم...من نمیفهمم...باور کن من یه نفهم تمام عیارم...این نوشته ها...همش دروغن...همشون...من هیچی نمیفهمم...باور کن...هیچی نمی فهمم...من اصلاً فکر نمی کنم...یه...تمام عیار...نمی دونم...نمی دونم...
من فقط می نویسم...فکر نمی کنم...به هیچی...نه به حرفام...نه به نوشته هام...نه به چیزایی که می نویسم...من فقط بازی می کنم...با کلمات و احساسات دیگران بازی می کنم...این یه واقعیته...من نمی دونم...
امیدوارم اینارو صادقانه همه باور کنن...
از ته هوا چی می خواید در بیارید...از ته یه بازی کودکانه چی می خواید در بیارید...چه انتظازی دارید...از من...از نوشته هایی که پوچن...هیچ تفکری پشتش نیست،غیر از تحریک احساسات دیگران...
در کمال صحت و سلامت اعلام می کنم که من یک بیمار روانی ام...و قصدم از نوشتن این متن فقط مظلوم نمایی یک عو...ـکه خودم باشم ـبوده...که نه تنها مظلوم نیستم...نه تنها...بلکه یک گرگ درنده ام...
...
تو وبلاگ صدای باران خوندم،« Evanescence »...آره...یاده اون کلیپ افتادم که از روی ساختمون،توی یه هوای تاریک،شایدم همراه مه،تو یه فضای آروم و آرامش بخش و در عین حال اظطراب آور...پرید پایین...
...
کاش حالم به هم بخوره...تمام این مزخرفات رو بالا بیارم...تمام این کلمات بی معنی رو....تمام «زندگی» رو....
...
شهیار...
«رویای ما به سر اومده**حالم بده،حالم بده**سر رفتنو چه خوب بلده**حالم بده،حالم بده...»...«گلای سرخ بی صاحب**چه خوب،چه خوب**همه دنبال یک هم شان**چه خوب،چه خوب**..**همه بی سر،همه بی لب**چه بد،چه بد...»...
...
آخه همه که «خدا گونه ای در تبعید نمیشن»...همه که...همه که قرار نیست روحشون،باطنشون زیبا باشه...

پ.ن:مادرم میاد پشت سرم...یه نگاه به صفحه مانیتور میندازه...فوراً صفحه نوشته هامو پایین میارم که نبینه...الکی چند تا صفحه بالا میارم و می بندم...میگه:«تو این دنبال چی می گردی ،بگو منم بدونم...»...مثل اینکه خیلی تابلو بودم...طبق معمول می خوام خونسرد باشم و خونسرد نشون بدم...ولی باز صدام میره بالا...آخر سرم که...مادر من بگو چی کار کنم؟...بیام این وسط برقصم؟؟!؟...بگو چی کار کنم تا من همونو انجام بدم...مادر«مگه همه این کارو می کنن»...حالا که رفته،به خودم می گم...یعنی توجیه می کنم...آخه من نمی خوام مثل بقیه باشم...


1omrani

خط خطی شما
(0)