با تمام...دیروز به طرز عجیبی آروم شدم...
آروم...یه آرامش شاید مقطعی...یه آرامش نسبی شاید...یه آرامش کامل شاید...شایدم نه...(شاید برای اینکه نمی دونم آرامش کامل چیه؟...)...(آرامش درونی رو عرض می کنم...)...
در اتاق رو بستم...چراغ خاموش...تاریکی...تاریک...فقط من بودم این «---»...
«این ساز شکسته اش خوش آواز تر است»...یادمه اینو تو یکی از کتابای ادبیات دیدم...
حالا من می گم...این ساز کم پرده اش هم خوش صداست...این ساز مشقی اش نیز خوش آواز است...این ساز کوچکش هم بزرگ است...
....
بعضی چیزا دست خودت نیست...
یادمه اون روز (دورتر)...اینو پدر هم تایید کرد...گفت می فهمم...می دونم...راست می گفت...شاید کامل نمی فهمید(حس من رو)...ولی...
هنوزم می گم...بعضی چیزا دست خود آدم نیست...
...
هی داد...
از این غروب بی فرجام داد
از این هوای نا آرام داد
از این روح پر فریاد داد
داد و هی بیداد
...
پ.ن:با تعجب می پرسه ظبطش کردی؟...خودم که گوش می دم...با خودم می گم بعضی تیکه هاش رو من نزدم...(اگه حوصله داشتید دانلود کنید)...منو آرو کرد...کمی...
اضافه:یاد دایی افتادم...یاد غروب تابستون...یاد بالکن خونه پدر بزرگ...یاد تخت...یاد گرمی هوا که تازه ساعت 8 به بعد فروکش می کرد...یاد سه تار...یاد نوای سه تار دایی...یاد درخت روی رودخونه...یاد رو به روی خونه پدر بزرگ...این عکس همون درخته...