16,March,2006

نمی دونم چرا...ولی همش فکر می کنم شادی ها همیشه همراه یه ناراحتی یا اضطراب هستن...(معنی شادی رو واقعاً نمی دونم...معنی گذشته ش یعنی خندیدن و همه چیز بر وفق مراد بودن و ... ولی امروز برای من این تعریفش نیست، و هنوز تعریفی رو جایگزینش نکردم و نمی خوام حالا حالا ها...)...
شاید چند تا ضرب المثل هم مزید بر علت باشن...مثلاً«پشت خنده امروز گریه فردا نهفته ست...»...
وقتی این موضوع برام برجسته شد که به خودم گفتم،اگه کنترل زندگیت دستت بود و قرار بود فیلم زندگی رو برگردونی و از یه جایی که فکر می کنی خوب بوده و شاد بودی بذاری روی Play،کجا رو انتخاب می کنی...بعد یاد حرف خودم و دوستم افتادم...که همش می گفتیم یاد دوران پیش دانشگاهی به خیر...دوران بدون دغدغه...دوران بی فکری...
ولی حالا می بینم،با اینکه اظطراب چندانی برای کنکور نداشتم ولی اون موقع هم خیلی از وقتم رو اون جور که خواستم،به دلیل کنکور و خیلی مسائل دیگه،نگذروندم...یه استرس رو دیگران القا می کردن...
بی خیال دیدن مجدد فیلم شدم...یا شاید اگر کنترل دستم بود...شاید...و فقط شاید...بر می گردوندم به دوران قبل از اومدن به این دنیا...Pause رو می زدم،یا اصلاً دستگاه رو خاموش می کردم...

پ.ن1:امروز در رفتم...فرار کردم...نرفتم اونجا چون حوصله شلوغی رو نداشتم...حالا فردا اونا رو دعوت کردن بیان اینجا...بابا عجب سیستمی شده اینجا...بابا به خدا...به هر کی می پرستید حوصله شلوغی رو ندارم...از این مهمون بازی های مسخره حالم داره بد میشه...متاسفانه ظاهراً اولشه...پدر میگه باید عادت کنی...من نمی دونم چرا باید عادت کنم...من خوشم نمیاد...
پ.ن2:نمی دونم چه جوریه که هر وقت از ته دل تنهایی می خوام...واقعاً به تنهایی نیاز دارم...یه عده سر می رسن...یه عده مهمون...یه عده مزاحم...بابا به خدا قدمتون روی چشم...ولی بذارید من برم یه جایی که تنها باشم...مثلاً اگه من نباشم چه اتفاقی میفته...عجبه ها...ای خدا فردا یه درد سری واسه من بساز که بتونم در رم...ترجیح میدم گوشه بیمارستان بخوابم ولی تو اون جمع شلوغ نباشم...(خداییش خیلی ناشکرم...سلامتی رو با تنهاییم عوض می کنم...)...


1omrani

خط خطی شما
(0)