چند وقت مد شده بود خیلیا از سه گانه های کانجلووسکی حرف میزدن...تو وبلاگ...حضوری...
شاید خیلی هم نمی فهمیدن...ولی چنان ازش تعریف می کردن...که...آخه همه تعریف می کردن...فکر کنم یه منتقد بزرگ تعریف کرده
بود که...یا شایدم من اشتباه می کنم...
بگذریم بحثم سر فیلم نیست...من از اون سه گانه،تنها دو گانش رو دیدم...گان اول به نظرم جالب بود...گان دوم از نظر من چیزی نداشت
برای گفتن(یعنی نفهمیدم اصلاً بحث سر چی بود...)...یا اگه داشت من نفهمیدم...گان سومش رو هم دوستم تعریف کرد...چون حوصله
دیدنش رو نداشتم...یه چیز برام جالب بود این سه گانه ها چرا اسشمون سه گانه شده بود؟...به نظر من دو گان اولش به هم ربطی
نداشتن...
بازم بگذریم...گفتم منم یه سه گانه بنویسم...از این جهت که شاید به هم مربوط نیست...ولی به هم ربط پیدا می کنه تو ذهن من...
گان اول...
موضع قدرت...
نمی دونم این چه خصوصیتیه که آدمی داره...که تا به قدرت می رسه خودش رو فراموش می کنه...آرمان هاش یا فراموش می شن...یا
کم رنگ می شن...یا اینکه عوض می شن...
نمی دونم این پزشک ها چرا روی این موضوع تحقیق نمی کنن...
تا دیروز که تو موضع ضعفیم،از خیلی کارا متنفریم...از انجام دادنشون بدمون میاد...به خودمون میگیم اگه یه روزی ه قدرت برسیم این کار
رو نمی کنیم...اما...وای به روزی که به قدرت برسیم...اگه اون کار رو انجام ندیم...شاید کارای بدتری رو انجام بدیم...این چه خاصیتیه که
آدمی داره...
قسمت بدترش شاید بر گرده به گان دوم...
پ.ن1:امروز تونستم یه جورایی جیم بشم...نه کامل ولی حداقل شاید 2 ساعت بود...که اگه مفیدش رو حساب کنید شاید 1 ساعت هم
نشه...
پ.ن2:به زبون خودشون یه چیزی گفت...فکر کرد من نمی فهمم...ولی من فهمیدم...
اضافه:مدتیه که اون جمله ای رو که دیروز وبلاگ کاکتوس خوندم تو ذهنمه...شاید چند ماه...ولی به یه شکل دیگه...هرچند مضمون اونم
شبیه اینه...
++:نوشته بالا مسخره بود؟