خدا روحش رو شاد کنه...خدا پدر،مادرش رو بیامرزه...
این انیشتن رو می گم...یه قانون رو اثبات کرد،که امروز خیلی کاربرد داره...
تا یکی یه حرفی رو می زنه و بعداً... می گه خب،این قضیه نسبیه...
نمی دونم چرا؟...ولی خیلی وقته که ذهنم رو مشغول خودش کرده...
راستی این «شایدی» که تو خیلی از گفته ها و نوشته ها به کار می بریم،برای چیه؟...نشونه چیه؟...
ناشی از عدم قطعیته...ناشی از نسبیته...یا نه برای فراره...
این «شاید» با اون «چند پهلو»نویسی چه فرقی داره؟...
من خودم خودم شاید،وقتی این «شاید» رو به کار می برم برای اینه که راه فرار داشته باشم...یا شایدم،نه،برای اینه که به حرفم اطمینان لازم رو ندارم...اما «چند پهلو»نویسی که به خیال خودم،چند تا از نوشته هام این جورین...اون چی؟...
پ.ن1:به من میگه «اوشگول فرنگی بازی در نیار...»...شاید حق داره...آخه زیادی...
پ.ن2:از این یاروه که مجبورم این چند روزه تحملش کنم،حالم به هم می خوره...شایدم بیشتر...نمی دونم چرا تو روش وا نمی سم بگم تو یه...ع...هستی...مر...اطلاعاتی...چه افتخاریم می کنه...میگه امروز پنج شنبه است...باید زودتر برم...آخه با بچه ها می ریزیم این ور و اون ور...تو نمیای...((........)) ع...چرا فکر کردی من...اصلاً تو که می دونی من...فکر کنم می خواد من یه چیزی بگم...نمی دونم چرا اینقدر احساس صمیمیت می کنه...اصلاً نمی دونم چرا راش می دن اینجا...می خواد یه چیزی از دهن من بشنوه که ...شاید اگه نمی ترسیدم واسه یه سری آدم دردسر درست کنم...اینقدر کله خر بودم که تو روش بایستم و هر آنچه که از نظر من لایقش بود رو بهش بگم...
++:نوشته بالا مسخره بود؟