یه نوشته رو می خونی فوراً ذهنت دایورت میشه یه جایی...یه حرفی رو می شنوی فوراً ذهنت دایورت میشه یه جایی...
جاش بستگی داره...برای همه شاید یه جور نباشه...برای آدمای منفی نگری مثل من،که فقط نیمه خالی لیوان رو می بینن،به قسمت منفی ذهن دایورت میشه...
فوراً یه برداشت شخصی و شاید اشتباه از اون نوشته می کنیم...در صورتی که از مقصود و منظور نویسنده و گوینده مطلع نیستیم...
البته در یه سری موارد،شاید بر می گرده به یه سری چیزا...که یکی از اونا نحوه بیان گوینده یا نویسنده است...«چند پهلو» نویسی و استفاده از «شاید» و ...یکی از اون موارده...اما اینجا یه چیزی هم هست،اونم اینه که بعضی وقتا برداشت ما از یه سری روابط پیروی می کنه...مثل روابط خشک ریاضی...یه سری مدرک و به دنبال اون یه سری استدلال برای خودمون میاریم...آخر سر هم یا با استدلال استنتاجی،یا با استقرا،یا با استدلال بازگشتی،یا با برهان خلف،یا...درستی اون برداشت رو به اثبات می رسونیم...البته برای خودمون...
که این درستی هم خودش «نسبیه»...و شاید برگرده به اون «شاید»...و شاید هم موضع قدرت در به کرسی نشوندن این درستی خیلی کمک کنه...
++:نوشته بالا مسخره بود؟
سوال:شما Die رو چه جوری معنی می کنید...به نظر من معانی مختلفی داره...من امشب معنی کردم...Runaway from the world...
پ.ن.ها:
1.میگه «این بچه اومده پیش تو...بعد تو یا بخواب...یا در اتاقتو ببند...یا بشین پای این سیستم...»...دلم می خواست اینا رو رو در رو بهش می گفتم...ولی نمیشد...از ادامه دار شدن بحث خوشم نمیاد...چون...خواستم بگم...من در حال حاضر بعضی وقتا به زور خودمو تحمل می کنم...حوصله نزدیکترین اطرافیانم رو ندارم...حتی حوصله خودمو...بعد...این بچه هم که بچه ست...شروع می کنه به حرف زدن و سوال پرسیدن...افکار ...م پاره میشه...منم داد میزنم سرش...بعد با دیدن بغضش...با دیدن چهره معصوم و ناراحتش...هی به خودم فحش می دم...هی بد و بیرا می گم...دیگه...درگیریای دیگه م با خودم کمه...تا چند روز اینم بهش اضافه میشه...
1::::حالم از این لفظ مسخره در مورد خودم به هم می خوره...می گن باید بهش عادت کنم...ولی من نمی خوام...پس لطفاً به من نگید «مهندس»...از این لفظ خوشم نمیاد...دلایل خودم رو دارم...شاید چند سال دیگه منم اینقدر...بشم که هر کی بهم نگه مهندس شاکی بشم...ولی الان دوست ندارم کسی منو با این لفظ صدا بزنه...اونایی که زورم بهشون میرسه...مطمئن باش اگه دفه دیگه منو با این لفظ صدا کنه بد جوابی می گیره...چه پشت تلفن...چه با...چه رو در رو...کاش زورم به پدرش هم می رسید...چنان جوابی می دادم...::::
1.میگم...از این یارو حالم به هم می خوره...چرا راش میدین اونجا...پدر جواب میده...«نمی دونم...باید از...بپرسی»..میگم اصلاً خوشم نمیاد بیام اونجا،با این ...کار کنم...میگه «اشکال نداره...2 روز دیگه مونده...از تو خونه موندن بهتره...فکر کنم اینجوری اعصابت آروم تره...»...فکر کنم منظورش اینه که کمتر میرم تو خودم...و کمتر پای این سیستم میشینم...کمتر پول تلفن میاد(نت)...کمتر گاه و بی گاه صدای این رو تا ته می زنم بالا...
2.ظرف دو روز یه متلک تکراری رو دوبار بشنوی خیلی...اولی میگه چه طور اینو در میاری؟...با شابلون درش میاری...یه نگاه میکنم...مثل «لوده» ها می خندم...میگم «به سختی»...اگه سنش پایین تر بود...اگه به دلم ننشسته بود شاید رفتار دیگه ای می کردم که حداقل بفهمه...باید میگفتم نه *شابلون* باعث میشه اینجوری در بیاد... دومی از در میاد تو،میگه «بابا قرتی...»...دوست دارم بزنم تو گوشش و بگم...ع...تو و امثال تو و بابات باعث شدن من اینجوری نشون بدم...ولی فقط مثل «لوده»ها می خندم...چون جوابی نمی تونم بدم...از هر چه دین و رسم و رسومه حالم داره به هم می خوره...یه عده تو دانشگاه متلک می گن...چون هیچی نمی دونن...چون نمی دونن وضعیت من چه جوریه...چون نمی دوننن بین خیلی چیزا گیر کردن یعنی چی...چون نمی دونن دوگانگی یعنی چی...چون نمی دونن باعث ناراحتی نشدن یعنی...یه عده از خودمون متلک می گن...حالم از «دین» به هم میخوره...آره خدا درست میشنوی...حالم از این «دین»های...به هم می خوره...
3.فردا کو...میاد...بودن با اون خیلی خوبه...چون می دونه کی باید تنهام بذاره...کی باید ساکت باشه...کی باید حرف بزنه...به قول خودش ما به هم شباهت داریم...شاید راست میگه...همدیگه رو می فهمیم تا انداره ای...نمی دونم چطور منو و اخلاقمو تحمل می کنه...چون منظور منو می فهمه...نه کامل ولی شاید از بقیه بیشتر می فهمه...
4.چند روز پیش یه چیزی بهم گفت...مدتی بهش فکر کردم...امروز موقع خواب بد جوری ذهنم رو مشغول کرده بود... مثل کسی که خونش کثیف شده و خونش رو کامل عوض می کنن،دوست دارم روحم رو عوض کنم...کامل این روح رو از بدنم بیرون کنم...همون روح اولی رو برگردونم...همونی که...از نو بسازم و بذارم جاش...اما دریغ و افسوس که این روح تا آخر زندگی ضمیمه منه...اگه اونجوره که اون گفته خدایا تموش کن...حالم از خودمم به هم می خوره...اگه راست میگه تو رو به بزرگیت تمومش کن...خودم ازت خواستم اگه یه روز این کارو کردم امونم ندی...یادت که نرفته...موندن با این تواصیف یعنی عذاب...با این تواصیف یعنی من روی خیلی ارزش هام خواسته و ناخواسته پا گذاشتم...مهم نیست خواسته بوده یا نا خواسته...مهم پا گذاشتنه...مهم اینه...
*:شابلون:اینجا برای من معنی همون دین رو میده...