21,March,2006

این دفه می خوام با اون کلمه...جمله بسازم...


I need to runaway from the world
...


پ.ن1:خدا...چرا سکوت کردی...چرا نیومدی جوابش رو بدی...می دونی چی کار کرد...زنگ زد به اون...سه تا جمله گفت...سه تا جمله زیبا...در مورد زن بود...زن رو به اوج برد...(اوج یه چیزی...مثل بهشت زیر پای مادران...)...چنان ارجی به زن گذاشت که بیا و ببین...لذت بردم...(حرفاش زیبا بود...سخن از تساوی بود...)...بابا یکی پیدا شد یه حرفی بزنه...نترسه از برچسب ها...بعد گفت اینا از اوستاست...بعد سه تا جمله دیگه گفت...حدس زدم می خواد چی کار کنه...یه جورایی...بعد می دونی چی گفت؟!؟!!...گفت،اینا حرفای توئه...آخه چرا نیومدی بزنی تو دهنش...چرا سکوت کردی...اگه به من می گفت،جوابی نداشتم بهش بدم...آخه می گن من آدمم،و آدما چیز زیادی نمی دونن،چه برسه به من...ولی تو که خدایی...چرا میذاری این جوری بهت توهین کنن...خدایا چرا گذاشتی یه تناقض دیگه برام درست بشه...آخر این تناقضات رو می خوای به کجا برسونی...خدایا مگه خودت نگفتی(دیگران این رو از قول تو گفتن) برو تحقیق کن...هیچ چیز رو همین جور نپذیر...حتی دین و مذهب رو...پس چرا ترس رو انداختن رو تو وجود ما...چرا تا یه سوال به ذهنمون میرسه...Attach ش یه ترسه...یه ترس که به کل وجودمون میرسه...که مبادا این کفر باشه...ولی خدایا می دونم که می دونی منظورم چیه...می دونم که می دونی این کفر نیست...اگه این کفره،پس چرا حس سوال کردن رو تو وجودم گذاشتی...چرا،«چرا» رو به وجود آوردی...
خدایا کی می خوای سکوتت رو بشکنی؟...
خدایا اگه اینا رو فریاد می زنم به خاطر این نیست که تو نمی شونی...تو حتی فکر من رو هم «می شنوی»...اینا رو داد می زنم که خیلیای دیگه بشنون...نه برای اینکه بگم من منجی عالمم...من منجی بشرم...نه...من اگه بشر رو به شاه راه اشتباه هدایت نکنم،هنر کردم...اینا رو می گم که...نمی دونم چرا می گم...شاید یه جور خودنماییه...شاید می گم،تا اگه تو جواب اینا رو به کسی دادی،اون شخص هم صدای من رو می شنوه،بیاد و به من جواب بده...(هر چند که من فقط جواب مستقیم خودت رو می خوام...از بس در این موارد دروغ شنیدم...که فقط جواب مستقیم خودت رو می خوام...)...شاید اینا رو می گم که تحریکت کنم و بیای یه مدت زیادی،تنهایی حرف بزنیم...نه به روش زمینی...
اینا رو می گم...یا نه...شاید قضیه اون عارفه ست...(نه اشتباه نکنید...من خودم رو با عرفا مقایسه نکردم و نمی کنم...)...می دونی کدوم رو می گم...همون که ظرفیتش پر شد و گفت ان الحق،و بعد کشتنش...(فقط همین قدر از اون می دونم...هیچ وقت نرفتم دنبال اینکه ببینم چرا گفت ان الحق...نرفتم ببینم آیا این جمله ش نشانه کفر بود...نرفتم چون شاید به نصیحت...گوش دادم... که خودت رو زیاد درگیر این مسایل نکن...نرفتم ،شاید چون دیدم چه بر سر کسانی اومد که زندگیشون رو به پای دین گذاشتن...نرفتم،چون شاید من از عرفان چیزی نمی فهمم...نرفتم،چون شاید اینا رو تو این زمونه(عصر حاضر)مسخره بازی می دونم...نرفتم...چون کلی تناقض تو وجود تک تک عرفان نماهای امروز دیدم...زیاد ندیدم،چرا دروغ بگم خیلی بیشتر شنیدم...)...این مثال رو خیلی وقتا می زنم...می دونی چرا این مثال رو می زنم...تو که می دونی...بذار تا بقیه هم بدونن...احساس می کنم خیلی بی ظرفیتم...ظرفیت معمولی ترین مسایل زندگی رو ندارم...
پ.ن2: «تو این روزا دلم خسته**همه درها به روم بسته**به جز درد و غم و گریه**همه چیزم زدست رفته**...**حالا غصه دل من**یه ابر که وا نمیشه**اگه هر دم هی بباره**درد من درمون نمیشه**...»...آمو...نمی دونم چرا این آهنگ و یه آهنگ دیگه شو(سرگذشت) خیلی دوست دارم...«وقتی که نم نم بارون**از روزای رفته میگه**وقتی که قطره اشکی**از دلی شکسته میگه**وقتی که بوی خاک کوچه**شوق کودکی میاره**وقتی باد سرد پاییز**...**به خودم می گم**که با عمرم چه گذشت**چی برام مونده به جز یه سرگذشت...»...کلیپش رو یه بار دیدم...ولی همون یه بار...
پ.ن3:این روزا مثل دستگاه Mixer شدم...که هر چی بریزی توش مخلوط می کنه...همه چیز رو با هم مخلوط می کنم...همه مسایل رو...ریز و درشت...آسمون رو به زمین ربط می دم...برداشت های کاملاً شخصی و شاید اشتباه از رفتار و حرفای دیگران انجام می دم...
پ.ن4:......................(خود سانسوری)..........................


1omrani

خط خطی شما
(0)