23,March,2006

نگاه آن «کرد دختر» یادم نمی رود...هیچ گاه...نگاهی که به نظر من دور از هر آلودگی بود...آن کرد دختر با حیا...آن کرد دختر با آن لباس زیبا...حتی به گوشه چشم نیز نگاهی نینداخت...آن کرد دختر شهرستانی...آن کرد دختر شاید هم روستایی...نگاهی بدور از آلودگی...به انسان ها نگاه نمی کرد...به طبیعت مقابلش،به همراهش(که شاید مادرش بود)...کاش نگاه هیچ انسانی تنش را آلوده نمی کرد...هیچ نگاهی...
یاد نگاه های آلوده شهری افتادم...نگاه پسران و دختران...نگاه پسرانی که ش...از آن می بارد...دخترانی که با نگاه،تمام وجودت را مزمزه می کنند و بعد به مانند تفاله و پس مانده گس یک میوه نارس،یا شاید هم گندیده،تف می کنند...نگاه همجنسان خودم بر دختران...نگاه های آلوده...
نمی خواهم بگویم حالم از نگاه به هم می خورد...چون با نگاه می شود صحبت کرد...پس هنوز هم نگاه های خالص نیز وجود دارد...
مدت ها بود...چنین نگاهی ندیده بودم...نگاه بی نگاهی...
...
با «کو...»،پدرش و پدرم بودیم...توی ماشین...نمی دونم بحث از کجا شروع شد...که پدر «کو...»گفت...روزی رو می بینم که سه تا بچه از سر و کولت بالا می کشن...می گن بابا برای من خریدی...تو می گی...بیا این مال تو...اینم مال تو...
اینجا بود که من غرق در افکارم شده بودم...تجسم می کردم...«کو...» رو با فرزندانش...یه پسر سمت راست...یه پسر سمت چپ...هر دو شلوغ و پر سر و صدا...
اما اونی که روبرو ایستاده بود ساکت...با یه نگاه معصوم...یه نگاه آروم...یه نگاه...فقط چشم به چشمان پدر دوخته بود...خیلی آروم...از پدر چیزی نمی خواست...فقط گرمی آغوش پدر...گفتن کلامی به پدر...شاید این کلام تمام خستگی دنیا رو از تن پدر بدر کنه...کلامی که شاید خالص ترین کلام دنیا باشه...هنوزم نگاه دختر بچه میاد جلو چشمم...دختر بچه خیالی...دختر خیالی «کو...»چه با محبت،ساکت، بی ریا و چه معصوم بود...

ن1:خدا رو شکر برنامه سفر به هم خورد...دوست ندارم از اتاقم دور باشم...وقتی با شوق می رم...بعدش پشیمون می شم...دلم برای اتاق خودم تنگ می شه...چون تو اتاقم فقط منم...تنها...
پ.ن2:نزدیک به یک ساعته که آهنگ «باران»ِ امید داره می خونه...نمی دونم تا کی می خواد بخونه...یادمه بچه تر هم که بودم این آهنگ رو گوش می دادم...نمی دونم چرا...ولی از این آهنگ خوشم میاد...
پ.ن3:یه پیاده روی شبانه می خوام...تک و تنها...دیر وقت...تو سکوت شب...تنها...یه پرسه شبانه...نمی دونم میسر میشه یا نه...
پ.ن4:همه می گن سرده...ولی من که به شدت از سرما گریزونم سردم نیست...


اضافه:...:مادرِ من،به شدت حوصله هیچ کس رو ندارم...حوصله عید دیدنی و روبوسی و... ندارم...تو خودت رو مجبور می کنی...ولی من دلیلی نمی بینم خودمو مجبور کنم...
رفتم بیرون...اما بنا به دلایلی بعد از 45 دقیقه مجبور شدم برگردم...بعد از رفتن مهمونا...«کو...» میگه:«تو واقعاً اجتماعی نیستی...من که زبون اینا رو نمی فهمیدم یه سری تکون می دادم...»...آخه بابا جون من اگه می خواستم،همون لحظه اول نمی زدم بیرون...میگه زندگی گور خری...می گم من زندگی گور خری...گوریلی رو می خوام...خوبه...بابا من حرفام با کسایی هم که می خوام باهاشون حرف بزنم ته کشیده...


1omrani

خط خطی شما
(0)