خدا به خیر کنه...بالاخره فکر کنم داره گندش در میاد...
چند روزه به بابام گیر داده این پسرت یه مشکلی داره...به شوخی یا جدی به بابام میگه عاشق شده...
امروز فکر کنم دیگه کاسه صبرش لبریز شد...چند دقیقه پیش که داشت از اتاقم بیرون می رفت...گفت:«تو هم با ما میای بریم...»...جواب دادم...بیام چیکار کنم...گفت:«بالاخره سفره...میای چهار تا آدم جدید می بینی...یه حال و هوایی عوض می کنی...»...هیچی نگفتم...گفت:«حوصله داری یه موقعی با هم صحبت کنیم...»...نمی دونم چرا ولی گفتم باشه...بعد گفتم در چه مورد؟...گفت:«حالا...می خوام باهات صحبت کنم در یه موردایی...»...
خدا به خیر کنه...می تونم حدس بزنم در چه موردی می خواد صحبت کنه...نمی تونم بهش دروغ بگم...نمی دونم چی جوابشو بدم...جواب منطقی می خواد ازم...اگه جوابی دارم شخصی و شاید از دید خیلیا غیر منطقی...(یه جواب دارم که که مدت هاست هر وقت کم میارم و ... به خودم می دم...ولی این جواب رو نمی تونم بهش بگم...)...نمی دونم زشت نیست که سکوت کنم...
از همین حالا یه بغض بدی تو گلومو گرفته...فکر نکنم بتونم اون موقع جلوشو بگیرم...خدا کنه از خیر صحبت با من بگذره...چیزایی که تو دل منه رو هر کسی نمی تونه بشنوه...هر کسی نمی تونه بپذیره...(شاید از دید خیلیا مسخره و بچگونه بیاد...)...فقط دعا می کنم از خیر صحبت بگذره...
ب.ر.ن:خاله میاد میگه(من بهش می گم خاله مثل خاله م می مونه)...«این کیه داره می خونه...»...می گم امید...میگه:«همین یه ترانه رو فقط داره؟...»...(متلک وار...)...