...من منتظرم...روزهاست که منتظرم...انتظار می کشم...باز هم به انتظار می نشینم...انتظار سخت...انتظار تلخ...انتظار شیرین...انتظار ...انتظار آن سه حرفی...انتظار آمدنش...
...
دیگه مدت هاست که رفتن به زادگاه پدری...رفتن به خونه پدر بزرگ...رفتن به دامان سبز زادگاه مادری...شوخی با مادر بزرگ...برایم سخت شده است...نمی دانم این بار به کدامین بهانه از رفتن سر باز زنم...به بهانه درس؟!؟!...
سال های قبل فکر نرفتن آزارم می داد...اما...دوری از اتاقم...
...
فکر اینکه دوباره این تعطیلات تموم میشه...فکر اینکه دوباره مجبورم هر روز از خونه برم بیرون...فکر رفتن به خراب شده ای به نام دان...آزارم میده...
...
تکراری:دلم گرفته...دلتنگی...
خدا نمی خوای بیای با هم حرف بزنیم...باشه...برام یه پیغام send کن...با این مضمون...Game Over...
می خوام بازم بنویسم...نمی دونم چه جوری بنویسم...آخه اینا نوشتنی نیستن... شنیدنی...گفتنی...شاید دیدنی هم نباشن...اینا...
ب.ر.ن1:جالبه...همین حالا پدر بزرگ زنگ زد...میگه چرا نیومدی...مثل پتک بود...این حرفش...جوابی نمی تونم بدم...چی بگم...باز می خندم...می گم دیگه نیومدم...فکر رفتن آزاردم میده...
ب.ر.ن2:...«همشیه سبز می خشکد**همشیه ساده می بازد**همیشه لشکر اندوه**به قلب ساده می تازد**من آن سبزم که رستم را**تو آخر بردی از یادم**چه ساده هستی خود**را به باد سادگی دادم...»...
ب.ر.ن3:...«راه میفتم بی هدف**مقصد راهو نمی دونم**کاش می شد آروم بگیرم**ولی افسوس نمی تونم**...**من یه قصه ام که جدایی شده فصل آخر من..»... مدت هاست... مدت ها...کسی می دونه مدت ها یعنی چی؟...
اضافه:دوست دارم تا خود صبح نخوابم...دوست دارم...