27,March,2006

+پیتر اشمایکل سال 1998 بعد از قهرمانی منچستر یونایتد تو سه تا جام از منچستر خداحافطی کرد...بعد از چند وقت دلیلش رو عنوان کرد...برای من اون موقع قابل درک نبود...
++++ولی الان دقیقاً درک می کنم...شاید بیشتر از اون درک می کنم...آخه جدیه...
...
می خوام یه کاری بکنم...ولی نمی دونم چه کاری...
همه ش احساس می کنم وقتم کمه...دوست دارم همه چیز رو یاد بگیرم...تو همه چیز دست می برم...تو خیلیاش موفقم...خیلیا رو به هزار تا دلیل کنار می ذارم...خیلیا رو...
...
باید درس بخونم...ولی اصلاً دل و دماغشو ندارم...حوصله ندارم...همه ش نشستم پای این سیستم...از صبح تا شب...شب تا نیمه شب...
ترم پیش با شاهکار بازی که در آوردم مشروطی از بیخ گوشم گذشت...شاید معدلم هم بالا اومده باشه...ولی به چه قیمتی...به قیمت پاس کردن تنها...واحد...
یا آهنگ گوش میدم...یا ور میرم...یا تو نتم...جدیداً تو نت اومدنم زیاد از حد شده...می دونم می تونم کمش کنم...ولی نمی خوام...چون کار دیگه ای ندارم...دوست دارم یه جوری سرگرم باشم...این جوری نه کسی به پر و پام می پیچه...نه مجبورم حضور کسایی رو که...تحمل کنم...نه مجبورم یه سناریوی نوشته نشده مسخره رو بازی کنم...که چیه به ملت بر نخوره...ملت نگن این...
...
چند وقته بدون آهنگ نمی تونم بگذرونم...چند بار زده بود به سرم تو کوچه و خیابون و دان...سر کلاس هم آهنگ گوش بدم...حیف خوشم از این حرکت تو حالت نرمالش نمیاد...شاید تو حالت relax وقتی یه شهروند عادی نباشم این کارو انجام بدم(یعنی تو تعطیلات و مثلاً تفریح...)ولی تو روزمرگی این کار رو نمی خوام انجام بدم...
...
سه تا ساز...بوم پاره زیر تخت...کلی کتاب نخونده...کلی کار انجام نداده...کلی شم نیمه تموم...کلی فکر نکرده...کلی رویای ناتمام...
...
خ.ن:«صا..»نمی دونم هنوزم می خونی اینجا رو یا نه...می نویسم شاید بخونی...امیدوارم ناراحت نشی...حوصله خودم رو هم ندارم...دوست ندارم با تو هم مثل بقیه برخورد کنم...دوست ندارم پشت تلفن واسه تو هم الکی بخندم...حرفای الکی و تکراری و مسخره بزنم...اگه زنگ نمی زنم به این خاطره...بیچاره«کو...»...وقتی رفت انگار داشت از زندون آزاد می شد...هر چند اون شاید می فهمه...تو هم...پس بذار برخوردم مصنوعی از پیش نوشته شده نباشه...بیچاره «الب...»...قرار شده برم ببینمش...


1omrani

خط خطی شما
(0)