نمی دانم از چه بگویم...نمی دانم از چه بنویسم...قصد نوشتن دارم...اما ذهن یاری نمی کند...
از چه بنویسم...از گذشت روزگاران...از رفتن عزیزان...از غم دوستان...از رهایی یاران...از آب دیدگان...نمی دانم...
باورم نیست که او نیز رفت...او نیز رفت و تنها گذاشت هر آنچه و هر آنکه با او بود...
اصلاً باور نمی کنم...دبیر ادبیات سال سوم...باور کردنش سخته...
...
خیلی چیزا رو می پذیریم بدون اینکه هیچ درک و احساس و شناختی از اونا داشته باشیم...خیلی چیزا رو می پذیرم اما...
شبیه کامپیوتری شدم که رم اون دیگه جواب نمی ده...الان یه فرمان رو دریافت می کنه،شاید یه خروجی بده...اما اون خروجی...شاید چند ماه بعد اون داده ورودی یا فرمان رو آنالیز کنه...اکثر اوقات خروجی موردی نداره...اما بعدها اون خروجی دچار مورد میشه...
گاهی از شنیدن تعجب برانگیز ترین شنیده ها هم تعجب نمی کنم...شبیه کسی که تمام احساس خودش رو از دست داده...خبری رو می شنوم که شاید اگر چند سال پیش بود و چنین خبری رو به من می دادند عکس العملی نشون می دادم...اما حالا...
پ.ن:از صبح تا حالا دارم این آهنگ رو گوش می دم...
تو این روزا ما آدما گل نمی دیم به دست هم
از یادمون داره میره دلتنگی های دم به دم