03,March,2006

خواستم اسمش رو بذارم نا شکری...اما دیدم از ناشکری هم گذشته...
تمام...شده تناقض...همه چیز رنگ بوی تناقض به خودش گرفته...همه چیز شکل ضربدر و چهار نقطه شده...
...که شادی نداره
به خدا آزادی نداره...
...دنیای زندونی دیواره
زندونی از دیوار بیزاره
...
احساس خفگی می کنم...احساس می کنم تو زندونم...احساس می کنم مبحوسم...احساس می کنم دست و پام بسته است... احساس می کنم این محیط یه حدودی داره...از اون حد نمیشه فراتر رفت...همین باعث یه احساس بدی میشه...من زیاده خواهم...یه خورده،زیادی،زیاده خواهم...
من می خوام...
دوباره همون بغض...داره خفه م می کنه...مدت زیادیه این بغض همراهمه...احساس دلتنگی می کنم...دل تنگی...دلم گرفته...یه دلتنگی غریب...
دوباره این شهر...دوباره این...
کاش اتاق من تو یه شهر دیگه بود...
احساس می کنم زندونیم...
می خوام آزاد بشم...می خوام سبک بال بشم...می خوام حس پرواز رو تجربه کنم...
می خوام...
باز سکوت...
اضافه شده :::2 March::اسفند 11::
دوست داشتم یه مدت زیادی تنها می بودم...

پ.ن1:این نوشته برای سرزمین قبلیم نوشته بودم...اما...حالا دوباره همون حس داره بر می گرده...
پ.ن2:شاید بازم بنویسم...اصلاً همه ش می خوام بنویسم...شاید امروز چند تا بنویسم...شاید چند دونه...شاید...
پ.ن3:امروز و امشب تنهام...تا صبح می خوام نخوابم...به هیچ تلفنی جواب نمی دم...فقط خودم...آهنگ با صدای بالا...
پ.ن4: می خونه:خدا به همراه ای خسته از شب***اما سفر نیست علاج این درد***«راهی» که «رفتی» رو به «غروبه»***رو به سحر نیست «شبزده» «برگرد»........................با اینکه از این یکی بدم میاد ولی خوب...«کس نمی داند کدامین روز می آید***کس نمی داند کدامین روز می میرد»...
پ.ن5:...دارم به این نتیجه می رسم که عقده توجه دارم...دارم به این نتیجه می رسم که خودنما شدم...حالم به هم می خوره...
پ.ن6:می خوام تنها باشم...می خوام ایزوله بشم...می خوام یه پیله دور خودم بتنم...ولی نمی ذارن...نمیشه...


1omrani

خط خطی شما
(0)