می دونم صدای فریادهای بی صدامو می شنوی...ولی بگو چرا جوابشو نمی دی... می دونم اون چیزایی رو که نباید بگم،تو می شنوی...اون چیزایی که نمی تونم بگم،تو می شنوی...اون چیزایی رو که نمی خوام بگم،تو می شنوی...ناگفته های وجودمو...
این آهنگ...اولین تراوش ذهن... منه...در حقیقت اولین ... ...شاید هم آخرین باشه... این آهنگ یه حس عجیبی بهم میده...این آهنگ مال منه...این آهنگ اگه ضعیف،اگه مسخره...مال منه...نه «مال من» درست نیست...چون تو این دنیا تملک برای انسان تعریف نشده است...این...
یه انگشت...گلو... یه انگشت فرو می ره تو یه گلو...اون گلو خیلی چیزا رو پس می ده...خیلی چیزا......
اینجا 3 متر زیر زمین...درست زیر اتاق خودم...من از اینجا می نویسم... یه مدت اینجا می مونم... ... یه دفعه چشم باز می کنی می بینی میون کوهی از واژه ها و قوانین و هنجارها و رفتارها و روابط و......
تا میام ببینم این حسه که اومده چیه...می بینم که رفته...نمی فهمم چی بود...از بس کوتاهه زمان موندنش...ولی از حس بعدی که میاد می فهمم...حس خوبه بوده...آخه حس بعدی همون حس بدست... اینم تکراری شده...دوره تناوب...ولی فاصله هاش کوتاه شده...بعضی...
یه مسابقه ست...Knock outing...یکی باید defeat بشه... یا من،یا من...فقط یکیشون باید از این رینگ بیاد بیرون... There's a fight...between I and myself...a knock outing Fight...one of us must be the winner If "I" would be that winner "myself" will...
بنام خدا باعرض سلام خدمت دوستان عزیز. از مدتها پیش قصد داشتیم یک مجلهی اینترنتی بنام "تشنه" راهاندازی کنیم که شکر خدا اولین قدمها در این زمینه برداشته شده و حالا وقتش رسیده که برای این مجله نویسندگانی انتخاب شوند....
می گن پل های پشت سرت رو خراب نکن... نمی دونم ولی ظاهراً من این کار رو کردم... حتی نمی دونم پشیمون هستم یا نه... اما انتظار ندارم کسی هم دل به حالم بسوزونه...انتظار ندارم کسی از حق خودش بگذره...انتظار...
...چی بگم...بگم کم آوردم...ولی شاید بازم می تونستم دووم بیارم... تریپ جدیدمون سر جای خودش...رابطه جدیدمون سرجاش...ولی من دست وردار نیستم...شاید یکی دو بار دیگه امتحان کنم...خودت که بهتر می دونی...من سریشم...ولی منم خوب می دونم که تو خدایی... ولی...
پ.ن1:...اگه روش کلیک بشه بزرگ میشه... پ.ن2:...این عکس کار پسرخاله......
«اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است بالهامان سوخته ست،لبها خاموش نه اشکی نه لبخندی،نه حتی یادی از لبها و چشمها...» *** «وز آن پس آرامش گفتار و خلوت نیستی همه خبرها دروغ بود...،و همه آیاتی که از پیامبران بیشمار...
مدتییه... این روزا خیلی عصبی شدم...بیش از حد عصبی شدم... به عبارتی از عصبیت گذشته...بی ادب هم شدم... رک بگم خیلی خطرناک شدم...برای اطرافیانم خطرناک شدم... چند روز پیش با بابا حرفم شد...گفتم پدر من خیلی چیزا برای من تعریف...
«یه پیر مرد میمیره،یه دختر کوچولو زنده می مونه...معامله منصفانه...»... «جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی وقتی ندونی چرا زنده ای...»... «حتی به اندازه کافی پول نداشتم که به پلیس رشوه بدم.واگر هم داشتم،همیشه این شانس هست...
You can break the rules ...قانون...شکستن قانون... کدوم قانون...قانونی نیست...اگه کسی نباشه قانونی نیست...اگه من و شما نباشه قانونی نیست...(«دکتر» بهتر این مورد رو بیان می کنه...با یه مثال می گه...مثال دریا و ساحل و من و شما...که اگه ما...
از شب خوشم میاد...آرومه...ساکته... کاش هر وقت می خواستم شب بشه...برای من شب می شد...برای کسایی هم که دوست داشتن روز می موند...برای من شب می شد... کاش هر وقت می خواستم بارون می بارید... کاش هر وقت می خواستم...
ساعتی پیش بود...به حیاط و درخت تاک تازه سبز شده و کوچه می نگریستم...با خودم می گفتم...بنگر...تا می توانی بنگر که تا چند ماه دگر نگریستنت نیز ممنوع می شود...چون دیگر حیاطی نیست...تاکی نیست...زندگی در قفس... ... ساعت 5:45: اینجا...
تو این همه تار مو...که آخرش نفهمیدم چه رنگی اند... نفهمیدم خرمایی اند...یا قهوه ای...یا مشکی...یا طلایی... یه تار تکلیف خودش رو روشن کرده...آره...رنگش معلومه... اون یه سوار سفید...اون تار سفید...یه تار سفید تو این همه تار زیبایی خاصی داره...صافِ...
آخه چرا؟... ...(سانسور)... آخه چرا؟... از دین و سیاست حالم به هم می خوره...از دین...از سیاست...از «کلاغ سیاه های خرقه پوش امامه به سر»...از خشک مغزها...از سیاست زدگان خود فروش...از کافران «اسلا نما»...از دروغ گویان دورو...از ظلم روایان عدالت نما......
نمودار زمان-انسانیت(زمان-پستی) M:شیب نمودار(مشتق اول)=آهنگ رشد انسانیت(ضریب پستیت) If M> or = 0 => آدم(به سمت انسانیت و شکوفایی انسانی) If Mغیر آدم(به سمت پستیت و ...) مشتق دوم چی میده...مساحت زیر نمودار چی میشه... احتمالاً این نمودار نقص...
اگر ساقی وَفا کِی وَختَن اِمشُو وَختَن اِمشُو عطش کُشتَم عطش کشتَم آخ حضورت ..ختن امشو هلاکَ ساقیا آی اِمشُو هلاکِم وَی لَه مِن آخ ..................سَختَن اِمشُو نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل نِیَذانی تو دل بی بادَه چَن بد...
دارم خودمو می بینم... مثل تو فیلما...دارم می بینم...از یه زاویه...از بالا...نه کامل بالا...از یه گوشه ای اون بالا...یه کنجه فکر کنم...(مثل حرکت دوربین تجسم کنید)...زاویه تصویر از یه جایی وسط شروع به حرکت می کنه...میره بالا...یه جایی همه با...
چشمامو بسته بودم...نمی دونم ساعت چند بود...ولی مطمئنم از 1.30 گذشته بود...چون من تازه 1 چراغ رو خاموش کردم...فکر می کردم 1 ساعتی میشه که دارم غلت می زنم... یه دفه... بلند شدم و تو تاریکی دنبال یه ورق سفید...
چند وقت پیش مهران مدیری(از این آدم خوشم نمیاد...دلیل خاصی هم ندارم...احساس می کنم یه خورده ...)...تو یه برنامه یه جمله از شکسپیر گفت...«اون چیزی رو که دوست داری به دست بیار،وگر نه مجبوری اون چیزی که داری(یا بدست میاری...دقیقاً...
دوباره دلم هوای بوم و سه پایه کرده... دوباره دستام دوست دارن طعم نرمی موهای قلم مو رو بچشن... دوباره هوای استشمام بوی رنگ و تربانتین و ... دارم... دوباره دستام لذت لمس صفحه صاف پالت رو می خوان... دلم...
تا یه جایی هیچی نمی فهمی...زندگی یه جور دیگه است... بعد،از یه جایی به بعد،فکر می کنی یه چیزایی می فهمی...حالا این فکر درسته یا نه نمی دونم...اما از اینجا به بعد زندگی سخته... فکر کنم تو این مرحله باشه...
مامان میگه...فلانی رو دیدم...هزار ماشاا... چقدر چاق بود...یه نگاه به خودت بنداز... خاله می گه...آره فلانی...مرد یعنی این... بابا ما نفهمیدیم نشانه مردانگی چیه...سیبیل...هیکل درشت...آقا من نخوام مرد باشم کیو باید ببینم... ... «عمو ف...» میگه «می دونی اون مرد...
یه نگاه به آینه...وحشتناکه...زده بیرون...نیمیش رفته تو...مثل بادکنک ترکیده ای که بچه ای از سر بازیگوشی و بیکاری روی یه جمجه کشیده باشه... شلواری که تا یکی دو ماه پیش اندازه ت بوده،حالا به تنت زار می زنه...خ...ش نزدیک زانومه...
امروز... همه پشت در اتاق عمل بودن...من تو خونه پای سیستم با صدای بلند آهنگ گوش می دادم... با استرس...بدون استرس...با نگرانی...بدون نگرانی... من تو خونه بودم... بابا ملت...من دوست ندارم پا شم برم بیمارستان...دیدن بعضی وضعیت ها حالم رو...
سلام... تا جایی که یادم میاد اولین وبلاگمو با یه سلام شروع کردم... اینجا رو هم با یه سلام شروع کردم... نمی دونم چرا بلاگفا رو رها کردم...ولی... اینجا تفاوت زیادی با بلاگ قبلی نداره...فقط... خیلی وقت بود اینجا رو...
زد به سرم...یک ماه پیش بود...زد به سرم و عملیش کردم...اما بعدش حوصله نداشتم...الان نمی دونم...پشیمونم...یا نه پشیمون نیستم...اینم مثل بقیه چیزا...لحظه اییه...یه لحظه می گم نه...چنان بهش امیدوارم می شم...اما بعد...پشیمون... اما یکی باید بگه...«پشیمونیت فایده نداره دیگه...»...در هر...
حالت تهوع...عرق کرده بودم... یه دوستی امروز بهم گفت...قوی باش...تو این موقعیت نکنه خودتو شل کنی...باید یار باشی... قبول دارم حرفتون رو...ولی به خدا سخته... دیدنش تو اون وضعیت...ساکته...نباید حرف بزنه...نباید حرکت کنه...یه وزنه به سرش وصل کردن...نیمی از موهاش...
در حال حاضر قاطی تر از قبلم...نمی دونم چیکار دارم می کنم...فقط آهنگ گوش می دم...یا با قالب جدیدم ور می رم...یا دارم الکی قالب طراحی می کنم...یا دوباره ولوم سیستم رو تا ته،بالا می زنم بلند می شم و...