حالت تهوع...عرق کرده بودم...
یه دوستی امروز بهم گفت...قوی باش...تو این موقعیت نکنه خودتو شل کنی...باید یار باشی...
قبول دارم حرفتون رو...ولی به خدا سخته...
دیدنش تو اون وضعیت...ساکته...نباید حرف بزنه...نباید حرکت کنه...یه وزنه به سرش وصل کردن...نیمی از موهاش رو زدن...
دیدن یه غریبه تو این وضعیت برای من سخته...چه برسه به یه عزیز...
تو این وضعیت...نمی خوام نگاهم با نگاه خواهرم تلاقی کنه...چشمای پر اشکشو می بینم...بغضشو می تونم ببینم...زورکی به من لبخند می زنه...به جای اینکه من به اون دلداری بدم...
بالای سرش ایستاده...داره تیمارش می کنه...
من نمی تونم...نمی تونم...همه اونجان...ولی من نمی تونم بمونم...نمی تونم ببینم...می ترسم نتونم جلو اشکامو بگیرم...
من هیچی رو نمی فهمم...
خدا جون...این رسمش نبود...
«...همه شون کار خداست حکمتی داره...»...اینو می خوند...باشه قبول حکمتی داشته...بیا بگو حکمتش چیه...
خدا جون...«خم» راست می گن...منم ازت خواهش می کنم...خواهش می کنم همه سالم به خونه هاشون برگردن...
ب.ر.ن:دوست دارم با یکی حرف بزنم...دوست دارم حرف بزنم...اما دوست دارم اون یکی خدا باشه...بیاد با هم حرف بزنیم...جلوم بشینه...بیاد به شیوه آدما با هم حرف بزنیم...نه به شیوه ای که اون بلده و من بلد نیستم...دوست دارم فقط اون حرف بزنه من شنونده باشم...فقط بشنوم...می خوام اون حرف بزنه...دوست دارم باهاش حرف بزنم...