03,April,2006

زد به سرم...یک ماه پیش بود...زد به سرم و عملیش کردم...اما بعدش حوصله نداشتم...الان نمی دونم...پشیمونم...یا نه پشیمون نیستم...اینم مثل بقیه چیزا...لحظه اییه...یه لحظه می گم نه...چنان بهش امیدوارم می شم...اما بعد...پشیمون...
اما یکی باید بگه...«پشیمونیت فایده نداره دیگه...»...در هر حال ثبتش کردم...
از فردا شب دیگه توی این بلاگ نمی نوسیم...یه جای دیگه می نویسم...با همین اسم...
http://www.1omrani.com/

این آخرین پست من تو این بلاگه...
اون جایی که می رم فرق چندانی با اینجا نداره...فقط...
...
اما...
یک سال و نیم پیش بود که باز زد به سرم..._البته اون موقع رفتارم خیلی خیلی خیلی عادی تر از الان بود...به عبارتی نرمال بودم...اگه کامل نه،ولی درجه نرمالیتم غالب بر آن نرمالیتم بود..._...یه دومین به نام «تشنه» ...ثبت شد...قرار بود یه نشریه بشه...بگذریم که چرا بعد از گذشت یک سال و نیم هنوز هم نشده...
یه متن دراز نوشته بودم این جا بنویسم...ولی پشیمون شدم...خلاصه ش می کنم...
قرار شده نشریه رو راه بندازیم...ولی تعدادمون خیلی کمه...اگه کسی خواست به ما افتخار بده خوشحالمون می کنه...
فعلاً هیچی در مورد نشریه مشخص نیست،غیر از اسمش،که اونم اجباری بوده...چون از قبل ثبت شده...وگرنه معلوم نیست که بقیه از این اسم راضی باشن...
اگه کسی خواست که این افتخار رو بده خبر بده...
یا اینجا...یا به ... teshneh@gmail.com میل بزنه...یا هر جور دیگه ای که خودش می دونه...
تا این لحظه وبلاگ «یک ذهن زیبا» قول همکاری داده... «گمشده آشنا» هم یه کامنت گذاشته بود که برداشت من از اون کامنت همکاری بود...
امیدوارم این دفعه راه بفته...
...


خدا...بابا با معرفت این درد آخری کم بود...حالا کابوسم به خوردش می دی...بی خیال شو...تو که بزرگیتو ثابت کردی...تو که برشون گردوندی...حالا آرامش...


1omrani

خط خطی شما
(0)