یه نگاه به آینه...وحشتناکه...زده بیرون...نیمیش رفته تو...مثل بادکنک ترکیده ای که بچه ای از سر بازیگوشی و بیکاری روی یه جمجه کشیده باشه...
شلواری که تا یکی دو ماه پیش اندازه ت بوده،حالا به تنت زار می زنه...خ...ش نزدیک زانومه دیگه...
نگاه ها عجیب شده...بعضیا نگاهشون رو می دزدن...بعضیا یه جوری دلسوزانه نگاه می کنن...بعضیا با تعجب زل می زنن...خیره می شن...