تا یه جایی هیچی نمی فهمی...زندگی یه جور دیگه است...
بعد،از یه جایی به بعد،فکر می کنی یه چیزایی می فهمی...حالا این فکر درسته یا نه نمی دونم...اما از اینجا به بعد زندگی سخته...
فکر کنم تو این مرحله باشه که خوشبختی و بدبختی نمود پیدا می کنه...فکر کنم تو این مرحله...
یه عده می گن خوشبختیم...یه عده می گن نه...یه عده هم معلق...
بعضی وقتا می گم کاش همون...باقی می موندم...آخه الان که فکر می کنم(فقط فکر می کنم) می بینم...شاید کوچکترین ها رو هم ببینم ولی...ولی همین اندازه دیدن هم...
یاد این آهنگ میفتم...«...فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی ** غصه ات می گیره وقتی می دونی و میبینی ...»...