08,April,2006

دوباره دلم هوای بوم و سه پایه کرده...
دوباره دستام دوست دارن طعم نرمی موهای قلم مو رو بچشن...
دوباره هوای استشمام بوی رنگ و تربانتین و ... دارم...
دوباره دستام لذت لمس صفحه صاف پالت رو می خوان...
دلم برای غز زدنای مامان تنگ شده...که تا از پله ها میومد پایین می گفت..«...بچه تو خفه نمی شی...چشات قرمز شدن...پنجره رو باز کن...خطرناکه...بوی رنگ همه جا رو ورداشته...»...
یادش به خیر...آخرین بار که دست به قلم مو زدم،تابستون بود...آخرین تابلو رو نیمه تموم پاره کردم...
«صا...» هنوز اون تابلوی یادگاری رو داری نه؟...از اون خیلی خوشم میاد...می دونی چرا...چون روی اون کلی کار کردم...می دونی چرا چون می خواستم زیبا بشه...می دونی چرا چون...می دونی چرا چون سال آخر بودیم... 3 سال همکلاسی بودن من و تو و «الب...» دیگه تموم شده بود...اون موقع تابلو هدیه می دادم...
دوباره دلم هوای بوم و سه پایه رو می کنه...
این هوا بعضی وقتا میاد...

ب.ر.ن1:این نوشته رو چند روز پیش نوشته بودم...روزی که دوباره دلم هوای بوم کرده بود...دیروز وقتی داشتم می رفتم دانشگاه...یه دختر رو دیدم که دو تا بوم دستش بود...رو یکیشون یه چیزی کشیده بود...ولی نمی تونستم زیاد نگاه کنم ترسیدم مادرش برداشت دیگه ای بکنه و...
ب.ر.ن2:یه سری چیزا رو که می بینم مثل بچه هایی که اسباب بازی می بینن یه جوری میشم...یکی از اون چیزا یه بوم...بوم سفید...


1omrani

خط خطی شما
(8)