چشمامو بسته بودم...نمی دونم ساعت چند بود...ولی مطمئنم از 1.30 گذشته بود...چون من تازه 1 چراغ رو خاموش کردم...فکر می کردم 1 ساعتی میشه که دارم غلت می زنم...
یه دفه...
بلند شدم و تو تاریکی دنبال یه ورق سفید می گشتم...نمی خواستم چراغ رو روشن کنم...
:
من مرگ شمع ها را دیدم...
من گمراهی پروانه ها را دیدم...دیدم که چگونه در آن سیاهی به دنبال حقیقت بودند...
شاید من ملخی بودم که دلم می خواست پروانه باشم...
ب.ر.ن:وقتی معده م پر میشه...وقتی شکمم سیر میشه...وقتی دیگه...بیشتر از خودم بدم میاد...