دارم خودمو می بینم...
مثل تو فیلما...دارم می بینم...از یه زاویه...از بالا...نه کامل بالا...از یه گوشه ای اون بالا...یه کنجه فکر کنم...(مثل حرکت دوربین تجسم کنید)...زاویه تصویر از یه جایی وسط شروع به حرکت می کنه...میره بالا...یه جایی همه با لباس سفید...همه...یه جایی مثل بیابون...ولی یه عده هم در رفت و آمدن...بازم مثل فیلما(وسترن)باد آرومی می وزه...گردی رو از سطح زمین بلند می کنه، و به فاصله کمی از سطح زمین به حرکت وا می داره...یه عده یه جای جمع شدن...جمعیت یه دایره به شعاع کوچیکی رو تشکیل دادن...یکی وسط جمعیته...رو زمین افتاده...چهره ش مشخص نیست...ولی می دونم...
روی زمین افتادم مثل...که داره می میره...داره جون می ده...دارم از درد به خودم می پیچم...مثل مار دارم پیچ و تاب می خورم...هیچ کس نمی تونه بفهمه چمه...هیچ کس هم نمی دونه چمه...
یه عده رو می بینم که رو سرم ایستادن...
یه عده شون دارن گریه می کنن به حالم...دارن زجر می کشن از اینکه نمی تونن کاری برام انجام بدن...از اینکه...
یه عده بغض کردن...و بغضشون در آستانه ترکیدنه...یه عده هم دارن تمام توانشون رو جمع می کنن که جلوی این بغض بایستن...
یه عده ناراحتن ولی نمی خوان جلوی بقیه بزنن زیر گریه...
یه عده تاسف می خورن به حال بقیه که چرا دارن وقتشون رو با رو سر من ایستادن تلف می کنن...
یه عده هم میان و یه نگاهی از لای جمعیت میندازن و رد می شن...
کسی رو نمی بینم که از این حال من لذت ببره...ولی نمی دونم چرا این احساس رو دارم...احساس می کنم یکی...یا یه عده ای دارن از این دیدن من تو این حالت لذت می برن...
نمی تونم کسی رو اذیت کنم یا آسیبی به کسی برسونم...بی آزارم...مثل یه موجود مفلوک که دل همه به حالش می سوزه...ولی نه...دارم آزار می دم...دارم یه عده رو آزار می دم...دارم...
نمی دونم چرا نمی گم برن...همه برن...نمی دونم چرا نمی تونم بگم بابا برید...این جا نمونید...وقت تلف نکنید...از عذاب دادن دیگران لذت نمی برم...دوست ندارم دلشون به حالم بسوزه...اما نبودنشون هم...
ولی برن...همه شون برن...برن...تو رو خدا برید...تو رو خدا برید...اینجا نایستید...
تو رو خدا برید...تو رو خدا...تو رو خدا...تو رو خدا...
ب.ر.ن1:این روزا از بیان روزگار خودم هم دارم به تنگ میام...توان بیان رو ندارم...
ب.ر.ن2:...ولی این احساس رو دم غروب داشتم...یه لحظه خودم رو دیدم...تو این حالت...
ب.ر.ن3:این روزا تن به درس نمی دم...ولی اگه این جوری پیش بره ...در میاد...
ب.ر.ن4:این نوشته رو هر جور می خواید بخونید...دوست دارید داستان گونه بخونید...دوست دارید طنز گونه بخونید...اگه هم دوست داشتید مثل من بخونید...
ب.ر.ن5: اگه بخوام مثل امروز...بنویسم...