تو این همه تار مو...که آخرش نفهمیدم چه رنگی اند...
نفهمیدم خرمایی اند...یا قهوه ای...یا مشکی...یا طلایی...
یه تار تکلیف خودش رو روشن کرده...آره...رنگش معلومه...
اون یه سوار سفید...اون تار سفید...یه تار سفید تو این همه تار زیبایی خاصی داره...صافِ صاف...هیچ پیچ و تابی نداره...
یکه تاز این همه تار...یه تار سفید...
ساعت ها تو آینه خیره میشم به اون یه تار مو...آخه یه رنگه...
شاید تنها چیزی از این وجود باشه که تکلیفش روشنه...تناقضی نداره...وضعیتش مشخصه...یا دیده نمیشه...یا اگه دیده بشه...هر کس که ببینه اونو سفید می بینه...
می ترسم اونم بره...تنها نقطه با وضعیت روشن تو وجودم بره...ترس داره...
اضافه:...«جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی...»...من پیر نشدم...حادثه هم نمی دونم اتفاق افتاده یا نه...شاید افتاده...شایدم نه...اما فکر می کنم دارم...