16,April,2006

ساعتی پیش بود...به حیاط و درخت تاک تازه سبز شده و کوچه می نگریستم...با خودم می گفتم...بنگر...تا می توانی بنگر که تا چند ماه دگر نگریستنت نیز ممنوع می شود...چون دیگر حیاطی نیست...تاکی نیست...زندگی در قفس...
...
ساعت 5:45:
اینجا ابرها هم سر به هم آورده اند...
اما نمی دانند آسمان دلم دیر گاهی ست که ابریست...ابری...
اما اینجا باز آسمان ابریست...
غروب دلگیریست...آسمان ابری در غروبی دلگیر...ابرها نمی بارند...
تنها...خاموشی مطلق می خواهم...می نویسم و خاموش می کنم...شاید صدای سازی آرامم کند...شاید صدای سازی آرامشم را توجیه کند...آرامشی که حس نا آرامی بدی در آنست...
باز آن آهنگ...بعد از مدت ها...«...آسمان خاکستری رنگ*بغض باران در نگاهش...»...بگذار تا پایان بخواند...بگذار بارها بخواند...دیگر بغض مهم نیست...
«با چشم گریان» می خوانم و...
5:50:
قطرات باران نیز با قطرات بی هدف اشک من همراه شدند...گویا آنها نیز تاب نیاوردند...به موازات هم...بدون تلاقی...


1omrani

خط خطی شما
(7)