«یه پیر مرد میمیره،یه دختر کوچولو زنده می مونه...معامله منصفانه...»...
«جهنم اینه که هر روز از خواب بیدار بشی وقتی ندونی چرا زنده ای...»...
«حتی به اندازه کافی پول نداشتم که به پلیس رشوه بدم.واگر هم داشتم،همیشه این شانس هست که این از اون درستکارهاش باشه...»...
«...»...(سانسور...)...
«قدرت از نشان و اسلحه نیست،قدرت از دروغ گفتن میاد...»...
«بعضی وقتا حقیقت اونجور که باید مهم نیس...»...
«...وپیر مرد میمیره و دختر جوون زنده می مونه...»...
...
دیالوگ دومی...
دیالوگ دومی...
...
ب.ر.ن:...ببین افکار بدی داره تو ذهنم میاد و میره...دارم دنبال توجیه براشون می گردم...دارم سبک سنگین می کنم بهت اولتیماتوم بدم یا نه...ببین...ایندفعه...ببین منی که سنگ شدم...راحت می تونم سنگ شکن هم بشم...ببین...اگه فولاد وجودم به تنش تسلیم و حد جاری شدن نرسه...شاید من ترد شکسته بشم...
اضافه:...
...می گن این من بودم...منم می گم خ...سرم که ترقی معکوس کردم...
