20,April,2006

مدتییه...
این روزا خیلی عصبی شدم...بیش از حد عصبی شدم...
به عبارتی از عصبیت گذشته...بی ادب هم شدم...
رک بگم خیلی خطرناک شدم...برای اطرافیانم خطرناک شدم...
چند روز پیش با بابا حرفم شد...گفتم پدر من خیلی چیزا برای من تعریف نشده است...و فقط تا زمانی که تو این خونه هستم مجبورم تعریفشون کنم...به محض اینکه از این خونه برم بیرون باز تعریف نشده میشن...برگشت گفت...«این حرفایی که تو می گی درسته...ولی مال اینجا نیست...اینا مال اروپا ست...»...
من خیلی بی تفاوت شدم...زیاد از حد بی تفاوت...یه روز بابا برگشت گفت...«تو شبیه عموت بی عاطفه ای...»...کاش بابا می دونست از عمو خوشم نمیاد...اون روز بابا با خنده و شوخی این حرف رو زد...منظوری نداشت...هر چند اگه منظوری هم داشت فرقی نداشت...
بالاخره ضربه زدم...به پدر خودم...ضربه زدم...ولی کاش دلیل این ضربه منو روزی بفمهمه...
دو روز پیش بود...بابا گیر داد...«چیزی شده...چرا غذا نمی خوری...دو روزه هیچی نخوردی...از دست من ناراحتی»...گفتم نه...من راست گفتم...چون اگه ناراحت هم بودم دیگه اون موقع نبودم...گفت...«خوب حالا بیا یه چیزی بخور...»...گفتم سیرم...نمی خورم...بابا گفت...«به خاطر من بیا...»...گفتم شرمنده، دلم نمی کشه...در رو بست...رفت...ناراحت شد...بعداً فهمیدم 2 تا آرامبخش خورده...کاش می دونستی که نباید چیزی بدونی...اگه بدونی زجر می کشی...آخه می گن بچه آدم مثل پاره تن آدم می مونه...من که این چیزا رو نمی فهمم...کاش می دونستی اگه دهن باز کنم...از غم شنیدن حرف من شکسته می شی...از غم شنیدن اون حرف من فقط غصه می خوری...بسه...
این همه مدت از خیلی چیزات گذشتی به خاطر چی...می خوام صد سال سیاه چنین بچه ای نداشته باشی...بدون که پسرت ارزش نداشت...بابا «بعضی آدما حتی ارزشش رو ندارن...»...منم یکی از اونا هستم...من ارزش کوچکتری چیزا رو ندارم...چه برسه به این همه محبت و بزرگی...چه برسه به این همه از خود گذشتگی...بابا به خدا ارزشت خیلی زیاده...می بینم داری از خودت می زنی که به من بدی...ولی اونی که داری بهش می دی ارزشش رو نداره...اون دیگه...
ولی بابا کاش می دونستی پسرت خیلی وقته نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت شده...پسرت «خنثی» شده...کاش اینا رو می دونستی...که این قدر عذاب نمی کشیدی...کاش می دونستی که تو نمی تونی کاری براش انجام بدی...کاش می دونستی اگه دو روز پیش گفتم نه...می دونستم ناراحت می شی...می دونستم ممکنه...کلی با خودم کلنجار رفتم...ولی مجبور بودم...باید از یه جایی شروع کنم...
کاش می دونستی اگه من با فلانی رابطه م کم شده...چون اون رابطه قبلی یه رابطه نمایشی بود...از بازی کردن خسته شدم...من خیلی راحت می خوام عذر آدما رو بخوام...بدون رودربایسی...رک...عذرشون رو می خوام...می گم نه...همون جور که به «ح...» گفتم واسه من نیا...گفت می خوام بیام پدر مادرت رو ببینم...گفتم اگه واسه اوناست بیا...اگه واسه منه نیا...چون حوصله هیچ کس رو ندارم...
کاش خیلی چیزا می دونستی و نمی دونستی...
به شدت عصبی شدم...سر همه داد می زنم...کنترل ندارم...به مامان گفتم دست از سرم بردارید تو رو خدا ولم کنید...اصلاً من می رم شبم بر نمی گردم...رفتم کلاس...ساعت 9 بود گوشی زنگ خورد...صدای نگران مادرم بود......کجایی؟!صداش می لرزید...گفتم دارم بر می گردم...
دنیای واقعی که...تو این دنیای مجازی هم دارم بقیه رو آزار می دم...با رفتار کاملاً بی ادبانه ام...چند ماه پیش به من اینو گوشزد کردن...اما امروز شاهد بودم که چقدر رفتارم زشت شده...چقدر رفتارم تند و تیز شده...چقدر با رفتارم باعث ناراحتی دیگران می شم...
خیلی حطرناک شدم...خیلی...کاش می تونستم تنها باشم...که به بقیه آسیب نرسونم...آسیب...
نمی دونم یه آدم چند ساعت غذا نخوره می تونه سر پا بایسته...بابا بالاخره بی حال میشه...نمی دونم چرا من بعد از دو روز...اصلاً انگار نه انگار...هنوز سرپام...این چیزم هم به آدم نرفته...

برای یک دوست:«...» امروز با شما بد صحبت کردم...امیدوارم که من رو ببخشید...و بدونید چیزایی که امروز به شما گفتم راست بود...شما با من راحت بودید...منم همین طور...رک...و اون جمله که من بد بیانش کردم و باعث برداشت اشتباه شما شد...اگه من گفتم «این آخرین...»...باور کنید که از حرف شما ناراحت نشده بودم و نرنجیده بودم...دلیلش این بود...امیدوارم که دلیلش رو بدونید...امیدوارم که حرفام رو باور کرده باشید...و بدونید اگه...بازم با شما صحبت می کنم...


1omrani