26,April,2006

تا میام ببینم این حسه که اومده چیه...می بینم که رفته...نمی فهمم چی بود...از بس کوتاهه زمان موندنش...ولی از حس بعدی که میاد می فهمم...حس خوبه بوده...آخه حس بعدی همون حس بدست...
اینم تکراری شده...دوره تناوب...ولی فاصله هاش کوتاه شده...بعضی وقتا تا حد دقیقه هم می رسه...
روزا تکراری شدن...این روزا تقریباً آشناست...سال گذشته بود...همین روزا...نه...یه کم جلوتر...بعد از امتحانات بود...شروع شد...دوران...شروع شد...
اما اون اوایل چیزی نمی فهمیدم...پیش خودم از مکان گله می کردم...(اما هر جا...)...از اتاق کمتر بیرون می رفتم...به قول بابا روزای گوشه نشینی...عصبی بودن...زود رنج بودن...اما این چند وقته بدتر شده...
عصبی تر...فوق العاده عصبی...شاید بی ادب...نا آرام...بی عاطفه...سنگ...افکار مغشوش...
بابا می گه تابستون واحد بگیر...تو خونه داغون می شی...نمی دونه تو اون خراب شده بد تره...از اونجا حالم به هم می خوره...از محیط اون...سر کلاس که گوش نمی دم اکثراً...ضریب پیچش کلاس هم به 30 رسیده...
دوست دارم منو ببرن به آسایشگاه روانی...نه درسی باشه...نه دانشگاهی...نه آدمای...نه مزاحمی...نه اظطراب برای آینده...نه...
اونجا آروم باشم...هر وقت بخوام آهنگ گوش بدم...هر وقت بخوام...هر وقت بخوام فریاد بزنم...هر وقت بخوام بخوابم...تا هر وقت بخوام بیدار بمونم بدون ترس از فردا...ترس از دیر بیدار شدن...ترس از...
اونجا دیگه مطمئنِ مطمئن می شم که تنهام...و فقط خداست که با منه...
...
اگه من بی کس و تنهام
اگه تلخِ غربت روزام
اگه من رفیق مرگم
اگه من حریف دردم
یه نفر با من می مونه
دردمو با من می خونه


1omrani