... ببخشید که شاید خیلیا رو نگران کردم... ولی فعلاً حس نوشتنم نیست...شاید هیچ وقت حس نوشتنم نیاد... دنبال یه سری سوال ها رفتن و به جواب نرسیدن و تو ذهن خودت درگیر بودن وضع زیاد جالبی نیست...مثل یه مرداب...
«ا...» می گه...رو فرم نیستی...یه مدتیه از فرم در اومدی...می گم چیه قیافه م درب و داغون شده...قوز زدم...لاغر شدم...میگه اون هیچی...سر کلاس زل زدی به دفترت...ازت می پرسم چیه؟...یه نگاه می کنی...باز سرتو میندازی رو دفترت...گیج می زنی... ......
اون که تازه اومده،شاید توی شُک مجیط جدیده،اما با وجود اون شُک،چنان شُک دیگه ای بهش وارد می کنن که شاید سال ها اون شُک اولی فراموشش بشه و یادش نیاد...و کی یادش بیاد باز فرق داره...شاید هیچ وقت یادش...
وقتی راهی برای اثبات خیلی چیزا نداری...راهی به ذهنت نمی رسه...باید منتظر بمونی تا زمان بگذره...شاید گذشت زمان اثباتشون کنه،ولی فایده ای نداره...گذشت زمان به خیلی چیزا ارزش می ده و ارزش خیلی چیزا رو می گیره... وقتی یه آدم...
اما تقریباً همه از یه جا شروع میشن....همه،نه زندگی،که همه افراد منظورمه...همه از مادر متولد میشن. مکان تولد فرق داره،زمان تولد فرق داره،وضعیت تولد فرق داره. یکی تو بیمارستان متولد میشه،تو یه اتاق با دم و دستگاه های عجیب غریب...یکی...
این حقیقت بزرگ مثل بقیه حقایق دیگه،برای بعضی ها تلخ و برای بعضی ها شیرین و برای بعضیای دیگه هر دو با همه... این حقیقت ظاهراً اسمش زندگیه... زندگی...یه کلمه چند حرفی،کلمه ای که از به هم پیوستن چند تا...
پی نوشت،با ربط نوشت و بی ربط نوشت: 1-«س...» می گه «چته؟مریضی؟چرا قیافه ت اینجوری شده؟داری می میری...»... 2-«م...» می گه «بیچاره از بس...مغزت فاسد شده...تو زنده ای؟...»... 3-MSA می گه «نمی دونم چرا همه با تو مشکل دارن ولی...
می گه «ر...» رو می شناسی...الان...شده... منم یاد فیلم «یک ذهن زیبا» میفتم... ... «کو...» می گه...وقتی بابات زنگ می زنه و می گه ...یه هفته است غذا نخورده من چی باید بگم...وقتی می بینم داره از نگرانی داغون می...
من مرد تنهای شبم،مهر خموشی بر لبم تنها و غمگین رفته ام،دل از همه گسسته ام تنهای تنها،غمگین و رسوا،تنها و بی فردا منم ... من مرد تنهای شبم،صد قصه مانده بر لبم بی فکر فردا،با خود و تنها،عابر این...
مدت هاست... ... اما امشب می خوام درددل کنم...با کاغذ...چون روحی نداره که آزرده خاطر بشه...چون پدر نیست که بخواد زجر بکشه و غمگین بشه...چون ذهنی نداره که بخوام گوشه ای از اون رو به خودم مشغول کنم... دلم گرفته...غم...
دیگه دارم Low Battery می دم...اگه 24 ساعته هم به شارژ باشم،باز فکر کنم... این باتری دیگه... با.ر.ن:...«نه مرده ام نه زنده...زنده به گور همیشه...»...