02,May,2006

مدت هاست...
...
اما امشب می خوام درددل کنم...با کاغذ...چون روحی نداره که آزرده خاطر بشه...چون پدر نیست که بخواد زجر بکشه و غمگین بشه...چون ذهنی نداره که بخوام گوشه ای از اون رو به خودم مشغول کنم...
دلم گرفته...غم بدیه...وقتی...تو فکر کن بی دلیله...
...
دارم به مرز خطرناکی نزدیک می شم...ولی خوب...
از خیلی چیزا گله دارم...
از اونیم که اون بالاست شاکیم...ولی نمی دونم به کی شکایت کنم...آخه اون خودش قاضیه...پس من از دست خودش به کی شکایت کنم...
«نه مرده ام،نه زنده...زنده به گور همیشه...»...
2 may 2006 ساعت 1.40 صبح...
...
پ.ن:...دیدی چقدر پررو شدم...از دست تو هم می خوام به دادگاههای بین المللی شکایت کنم...کاری که تا حالا کسی نکرده...ولی من...

امروز...
یه چیزی تو ذهنمه...دیگه اون داره قدرت نمایی می کنه...فکر کنم باید دیگه ایزولیشن رو شروع کنم...
خیلی چیزا رو نگفتم...ولی خوب اشکالی نداره...
وقتی یه چیزایی داری که می خوای بگی...اما نمی گی...شاید بعدها حسرت بخوری که چرا نگفتی...اگه می گفتی شاید تغییر می کرد...اما نمی خوام ارزششون دوباره از دست بره...ارزششون به نگفتنشونه...اونجا هم دیگه حسرتی در کار نیست...
ارزش بعضی چیزا به نگفتنشونه...اینو قبول دارم...اینو واقعاً قبول دارم...ولی من بی ارزششون کردم...دیگه نمی خوام بی ارزششون کنم...
...
«شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم...»...کاش خواهرم اینجا بود...فقط من می بودم و اون...کاش می تونستم...می تونستم باهاش حرف بزنم...کاش این اجازه رو به خودم می دادم که باهاش حرف بزنم...بعد سرمو میذاشتم رو شونه هاش های های گریه می کردم...بعد هم...

پ.ن:هی God...«تو این گناهم به باد افره مگیر...»
با.ر.ن:...«نه مرده ام،نه زنده...زنده به گور همیشه...»


1omrani