«ا...» می گه...رو فرم نیستی...یه مدتیه از فرم در اومدی...می گم چیه قیافه م درب و داغون شده...قوز زدم...لاغر شدم...میگه اون هیچی...سر کلاس زل زدی به دفترت...ازت می پرسم چیه؟...یه نگاه می کنی...باز سرتو میندازی رو دفترت...گیج می زنی...
...
یه مدت نمیام...معلوم نیست چقدر...ولی یه مدت نمیام...
اون داستانو تموم می کنم...داستان حقیقت رو...شاید داستان باشه...شایدم واقعیت...
اگه بودم خودم می زنمش اینجا...اگه هم نه...نشونی دفتری که توش یاداشت می کنم رو به یکی می دم که بیاد و اینجا بنویسدش...اگه حوصله داشته باشه...
کسی هم نگران نشه(البته اگه کسی قراره نگران بشه اینو می گم)...اگه کسی رو ناراحت کردم همین جا ازش عذر می خوام...اگه با کامنتای مسخره ام کسی رو رنجوندم عذر می خوام...
...
بنویسین و بان سنگ مذارم....