پنج شنبه 2006,29,june یه نوشته چند وقت پیش نوشتم اما پاکش کردم...حالا حس و حالم یه کم شبیه اون موقع است...اما نه به اون غلیظی... : اینجا،همه چیز عجیب(مکان نیست...موقعیت است...)یه قدم اون ور تر میفتی...اما منتظر نباش...منتظر صدای برخورد...
«بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدایی ها شکایت می کند» منم می گم... بشنو از من چون حکایت می کنم و فریاد می زنم...وز جدایی ها و فاصله ها شکایت می کنم...من از زندگی هم شکایت می...
اینجا شعار آزادی سر می دهند و آزادی به مثابه پستانکی برای سکوت نوزاد است... یه نوشته زدم اینجا ولی یه چیزی دیدم که پاکش ورش داشتم بعداً می ذارم... فعلاً عصبی ام... شاید شما هم اگه این عکس ها...
... نمی دونم چه طوری...اما ردش کردم... سرعتم بر خلاف همیشه زیاد نبود...یه دفعه دو تا دختر جَون جلو ماشین تو خیابون سبز شدن...هر دو حیرون...وحشت زده...فقط شنیدم می گفت آقا وایسا...فرمونو پیچوندم...ردشون کردم...MSA هم مثل من گیج بود...گفت ......
مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی تو صورتت پر از غمه غصه داری یه عالمه دوست داری درد دل کنی دلت گرفته از همه غریبه توی غربت نگی چی شد محبت بگی می گن دیوونه است حرفاش چه بچگونه است......
بابا می گه...تو زیادی احساسی هستی...یه ذره ولوم احساست رو پایین بیار...این جامعه مثل یه جنگله...بری تو داغونت می کنن... ... «کو...» می گه...آدامای اطراف مثل لباس می مونن...تو تو یه ساعتی از روز لباس خواب می پوشی...کت و شلوار...
می گه «ر...» رو می شناسی...الان...شده... منم یاد فیلم «یک ذهن زیبا» میفتم... ... «کو...» می گه...وقتی بابات زنگ می زنه و می گه ...یه هفته است غذا نخورده من چی باید بگم...وقتی می بینم داره از نگرانی داغون می...
مغشوش...بازم زیاد شده...یه عالمه...باز داره اوج می گیره... این دفعه این جوری بگم...با آهنگ توصیف می کنم... ... وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارُ شکست شوق پروازُ نداشت وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارُ می دادن عشق آوازُ...
ذهنم زیادی مغشوشه... بذار اینجوری توصیف کنم...مغز من شبیه یه اتاق بایگانی اسناد...این اتاق...به هم ریخته...اسناد به هم ریخته ان...اسناد جدید هم هی وارد می شن... ... یه قدم زدن 2 ساعته با «کو...»...2 ساعت حرف زدن...بحث کردن...نور گوشی،ساعت 12...