ذهنم زیادی مغشوشه...
بذار اینجوری توصیف کنم...مغز من شبیه یه اتاق بایگانی اسناد...این اتاق...به هم ریخته...اسناد به هم ریخته ان...اسناد جدید هم هی وارد می شن...
...
یه قدم زدن 2 ساعته با «کو...»...2 ساعت حرف زدن...بحث کردن...نور گوشی،ساعت 12 شب و نگرانی خونواده رو به ما گوشزد می کنه...
«کو...»...می گه الان 2 ساله...تو هنوز تغییر نکردی...ولی ظاهراً این دفعه اومدن «کا...» برات خوب بود...یه کم روحیه ت بهتر شد...تو دل خودم می گم شاید اومدن «کا...» بی تاثیر نبوده اما ...باز می گه...می دونی از کی شروع شد...از 2 یا 3 سال پیش بود...از ملایر...اون مسافرت که با هم رفته بودیم...از اونجا بود که فهمیدم تو دیگه اون شاد قبلی نیستی...منم مثل تو بودم...اما اینو برای خودم حل کردم...ولی تو هنوز بعد از 2 یا 3 سال هیچ حرکتی نکردی...هیچ تلاشی نکردی...می گم تو از کجا می دونی من تلاشی نکردم...می گه اگه می کردی یه تغییری می کردی...ولی منم با خودم این حرفش رو قبول ندارم...
می گه بچه جان تو نباید تنها باشی...میگه اگه می بینی من تنهایی دارم به سر می برم...به دلیل اینه که من واسه خودم سرگرمی درست می کنم...بابا دایره دوستات رو زیاد کن...تو به جای زیاد کردن داری کم و کم ترش می کنی...می گم من با اونا نقطه اشتراکی ندارم...با افکار بعضی هاشون مشکل دارم...نمی تونم بپذیرمشون...می گه اینکه نشد...منطق 0 و 1...یکی یا 0 ...یا 1... اگه 0 بود که قطع رابطه...اگه 1 بود...باید واسه خودت یه سری اعداد این بین تعریف کنی...
باز میگه تنهایی کار دستت می ده...می گه یه سوال...تو بین «پو...» و «ا...»...کدوم رو حاضری تحمل کنی...من می گم اینجا برای من یه گزینه سومی هم هست...من اینجور مواقعی تنهایی رو ترجیح می دم...می گه...همین...تو نباید تنها باشی...اصلاً وقتی تنهایی چی کار می کنی...می گم تو اتاقم قدم می زنم...با سیستم ور می رم...با سازهام ور می رم...میگه دِ با سازم دیگه ور نمی ری...حوصله اونو هم نداری...آخر آخرش 10 دقیقه ساز بزنی باز...بعدش چی کار می کنی...
تو خونه می مونی که غر غر بشنوی...می گم بیرون،من بیرون رو ترجیح می دم...وقتی بیرون می رم یه سری چیزا می بینم که اعصابمو بیشتر به هم می ریزه...می رم تو اتاق...
میگه می دونی من چند باره دارم با تو بحث می کنم...می گم 3 یا 4 باره...می گه نه...از 2 سال پیش شروع کردم...منتها هیچ وقت مستقیم باهات صحبت نکردم...ولی ظاهراً باید بیای بزنی تو گوشت...دو تا بزنی پس کله ت تا آدم بشی...
می گه مگه من تو این دنیا چند نفر رو دارم... ...و یه پسر عمو(من)...نمی خوام عذابت رو ببینم...نمی خوام چند وقت دیگه یکی زنگ بزنه بگه...خواستم بگم تو مثل برادری هستی که نداشتم...من می گم برادر...