مغشوش...بازم زیاد شده...یه عالمه...باز داره اوج می گیره...
این دفعه این جوری بگم...با آهنگ توصیف می کنم...
...
وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارُ شکست شوق پروازُ نداشت
وقتی که چلچله ها خبر فصل بهارُ می دادن عشق آوازُ نداشت
...
من و با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته...روزای آفتابی رو به روم نیار دلم گرفته...
...
آبی دریا قدقن،شوق تماشا قدقن... ......قدقن،«با هم و تنها» قدقن
...
این چه دردیست در میان جمع بودن...بودن اما در گوشه ای تنها نشستن
...
دیگه این غوزک پام یاری رفتن نداره...لبای خشکیده ام حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره...
...
خلاصه کلام...هر چند خلاصه هم نمیشه...ولی اینکه در حال حاضر اصلاً از حال و روز خودم و کارایی که دارم انجام می دم خبر ندارم...مثل یه آدم مست شدم...که نمی دونه داره چی کار می کنه...ولی بدیش اینه که آدم مست هیچی رو احساس نمی کنه و شاد و شنگوله و ... ولی من یه سری چیزا رو در عین بی احساسی احساس می کنم...
گفت تلاش نکردی...نمی کنی...ولی نه من تلاش می کنم...دارم دست و پا می زنم...ولی از یه سری چیزا نمی تونم بگذرم...گذشتن از یه سری چیزا یعنی گذشتن از خودم...تا حالا چندین نفر به من گوشزد کردن که من خودخواهم...اما این گذشتن با گذشتای دیگه فرق داره...من نمی دونم کی هستم و چی هستم...ولی چیزای خیلی کمی رو برای خودم تعریف کردم...بدون اون چیزای خیلی کم دیگه من حتی این من خیلی کوچیکی هم که از خودم تصور می کنم نیستم...
دقیقاً همون صحنه ای که چند وقت قبل توصیف کردم..."یه عده با لباس سفید ایستادن و یکی رو نگاه می کنن که رو زمین داره دست و پا می زنه..."...پس واقعی بود...تخیل نبود...من اونو دیده بودم...
...
«کو...» یه سوال می پرسه..."خودت مهمتری یا پدرت"...می گه دیگه از این بیشتر نیست که بین خودت و پدرت یکی رو انتخاب کنی...می گه چرا جواب نمی دی...همه ما جواب اینو خوب می دونیم ولی می ترسیم بگیم...خجالت می کشیم بگیم...
الان من با خودم می گم...باور کن نمی دونم کدوم مهمتریم...شاید من اصلاً مهم نباشم...نمی دونم...بی تفاوت شدم...احساس می کنم یه گذر بد داره رخ می ده...ولی ظاهراً قرار نیست من از این گذر بیرون برم...یه خلا اساسی...من وسط یه خلا معلقم...شاید هیچ کس ندونه من چی می گم...