07,June,2006

می گه «ر...» رو می شناسی...الان...شده... منم یاد فیلم «یک ذهن زیبا» میفتم...
...
«کو...» می گه...وقتی بابات زنگ می زنه و می گه ...یه هفته است غذا نخورده من چی باید بگم...وقتی می بینم داره از نگرانی داغون می شه...وقتی ازم می خواد با تو حرف بزنم....
...
می گه قبول داری آدما تغییر می کنن...می گم آره...می گه پس تو چرا هیچ تغییری تو خودت ندادی...
می گه 6 ماه پیش گفتم خوب حالا داغی و عصبانی چیزی نگفتم...اما حالا چی...هنوزم نمی خوای بری و با «پو...» دوباره رابطه برقرار کنی...می گم نه...می گه ... می گم نه...اصلاً قضیه اون نبود...نمی گم مهم نبود بود...ولی اصلاً دنبال بهانه بودم که ازش فاصله بگیرم...حالا که این کارو کرد چه بهتر کامل قطع ارتباط...می گه پس چرا با «ح...» قطع ارتباط نمی کنی...تحمل کردن اون که مطمئناً برات سخت تره...می گم...اونم فاصله ای با قطع شدن نداره...در حقیقت رابطه الانمون هم فرقی با نداشتنش نداره...ولی این پسره خیلی ...قضیه رو بزرگ می کنه باباش می فهمه... و یه دوستی 30 ساله به هم می خوره...چیزی که بقیه ازش هراس دارن...و «ح...» مطمئناً از این قضیه استفاده می کنه...ولی «پ...» نه...کسایی که باید بفهمن فهمیدن...کسایی هم که نباید بفهمن نمی فهمن...و هیچ اتفاقی نمیفته...
...
«کو...» رو به «کا...» می کنه و می گه...اون داستان چخوف یادته...«...های یه ... افسرده»...حالا اینم شده همون... ...های یه پسر افسرده...
...
حالا دلیل اون همه اصرار عمو «ف...»، برای اینکه من تو واحد مرکز واحد وردارم رو می فهمم...
ظاهراً اوضاع من خیلی وخیمه...


1omrani

خط خطی شما
(2)