بابا می گه...تو زیادی احساسی هستی...یه ذره ولوم احساست رو پایین بیار...این جامعه مثل یه جنگله...بری تو داغونت می کنن...
...
«کو...» می گه...آدامای اطراف مثل لباس می مونن...تو تو یه ساعتی از روز لباس خواب می پوشی...کت و شلوار می پوشی...آدما هم همین طورن...هیچ کس رو پیدا نمی کنی که همیشه بتونی باهاش حال کنی...بتونی تحملش کنی...چون خودت هم اینجوری هستی...چون خودت هم تغییر می کنی...تو هر ساعتی شاید یه جوری باشی...
نمی دونم...یه جورایی راست میگه...اما نمی دونم چرا فکر می کنم استثنا هم وجود داره...
...
«کو...» می گه استقلال...می گم آره...خیلی عالیه...می گه واسه تو نه...تو اگه تنها باشی کار دست خودت می دی...بدتر می شی...دیوونه می شی...
...
«کو...» می گه دوای دردت می دونی چیه... ... می خندم... باز می گه...یادته دو سال قبل هم همینو بهت گفتم...
...
...
«کو...» می گه از ما گفتن بود...حالا می خوای چی کار کنی...می گم بازم صبر می کنم...2 سال دیگه...یا ارشد...یا سربازی...یا کار...بالاخره می رم بیرون...تا از اینجا بیرون نرم هیچ کاری نمی کنم...از اینجا و ...بدم میاد...می گه قبول دارم...اگه تا دیروز اینو قبول نمی کردم اما امروز قبول دارم...چون منم خیلی چیزا اینجا دیدم...اما این دو سال می خوای چی کار کنی...می گم تحمل می کنم...میگه بچه جان کار دست خودت می دی...می گه آدمو می ترسونی...می ترسم چند وقت دیگه یکی زنگ بزنه و بگه...خودشو دار زده...می خندم و می گم...نه...دار نمی زنم...خوشم نمیاد...فاز نمی ده...می گم من عشق پرواز دارم،دوست دارم بپرم...و باز می خندم...یه بغضی ته گلومه...می ترسم بترکه...جلوی اون چند قطره رو به هزار بدبختی می گیرم که بیرون نیان...
می گم بیراه نرفتی...همین چند روز پیش بود...شاید یه هفته پیش... تا مرزش رفتم...
ب.ر.ن1:چند روزه رو مود چند تا آهنگم..."یه مسجد" «امیر تاجیک»..."پیله های پرواز" «علی لهراسبی»...چند تا آهنگ از آلبوم جدید «آمو»...جدیداً از «فرزاد فرزین» هم بدم نیومده،آهنگ "من و تو"...و "مژدگانی ای خیابان خوابها" «عصار»...هی MSA نخند...کوفت...خب چی کارش کنم...رفتم رو مود اینا...بابا یه وقتایی مجاز هم گوش می ده آدم...
ب.ر.ن2:یه کلیپ که ایران موزیک نشون می ده...می خونه..."دنیا تو دستای منه وقتی نگات مال منه...قرارمون تو بارون..."...از این کلیپ فوقالعاده خوشم میاد...البته شاید آهنگ و کلیپ همخونی دارن و دلیلش این باشه...یه غروب دلگیر...یه صدای...یه صورت...صدای اون دو تا پسره رو که می خونن...این آهنگ احساس عجیبی به من می ده...احساس یه غروب آشنا...یه غروبی که قبلاً دیدم...البته نه تو واقعیت...تو یه جایی خارج واقعیت...یه جای آشناییه...یه حس آشنا و عجیب...نمی تونم توصیف کنم...نمی تونم...ولی احساس می کنم در آینده اون غروب رو می بینم...نمی تونم توصیف کنم...