مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی
تو صورتت پر از غمه غصه داری یه عالمه
دوست داری درد دل کنی دلت گرفته از همه
غریبه توی غربت نگی چی شد محبت
بگی می گن دیوونه است حرفاش چه بچگونه است...
...
...می چرخم و می چرخم و می نوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام...
...
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام...
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام...
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام...
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام...
...
اضافه:...
باز بوی باورم خاکستریست...صفحه های دفترم خاکستریست...
پیش از اینها حال دیگر داشتم...هر چه می گفتند باور داشتم...
...
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام...