«بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدایی ها شکایت می کند»
منم می گم...
بشنو از من چون حکایت می کنم و فریاد می زنم...وز جدایی ها و فاصله ها شکایت می کنم...من از زندگی هم شکایت می کنم...من از زمانه هم شکایت می کنم...
زخم جدایی ها داره از درون فراتر می ره...داره به جسمم می رسه...جدایی...یه موج...MSA تو می فهمی من چی می گم...تو خودت جز اون موج بودی...تو بودی...«آ..»،«ا...»...یادته...چه دورانی رو با هم داشتیم...درس...کلاس...فوتبال...کل کل...
تا به کسی نزدیک می شم...بعدش حکم جدایی میاد...حکمی که من توش دخالتی ندارم...
از جدایی های بعدی می ترسم...وحشت دارم...دیگه نا ندارم...به خدا دیگه نا ندارم...
«من به هر جمعیتی نالان شدم جفت خوشحالان و بدحالان شدم»
آره...«کو...» حیف که از وجود اینجا (وبلاگم) خبر نداری...جواب اون سوالت...که گفتی "تو، تو این 2 ساله نتونستی تو این دانشگاه به کسی نزدیک بشی...بابا یکی مثل «آ...» یا «ص...»...مثل دوران دبیرستان..."...اینه...همه از دور خوب بودن...اما از نزدیک...اون چیزی نیستن که تو فکر میکنی...یا زیادی عقب بودن...یا زیادی جلو...اون موقع هم این جواب رو بهت دادم...گفتم همین Harold...یا پسر عموش...بعد گفتی حق داری...
بعد گفتی "اصلاً می دونی چیه دوای درد تو یه دختره..."...باز بهت خندیدم...گفتی"نخند 2 سال پیش هم همینو بهت گفتم...اون موقع هم خندیدی..."...باز خندیدم...
«بین من و تو فاصله غوغا می کنه...»...
از فاصله ها بیشتر گله دارم...چون دلیل جدایی من از بهترین هام همین فاصله هاست...اما گلایه من چه سودی داره...این جدایی...این فاصله...همچنان بیداد می کنه...منم محکوم...
...
عجب اسمی روی این دانشگاه گذاشتن...University...من اینجوری می خونمش...Uni وِر City...«شهر متحد گیج ها»...(وِر=گیج)...یا «شهر گیج های متحد»
...
من دورم...
دورم...من از مکانی و زمانی دورم...شایدم از چیزی یا کسی...
دوست دارم تو یه دشت...تمام اطرافم رو باند بچینم...دایره وار...بعد خودم تو مرکز تشدید بایستم...علامت ولوم را بذارم رو بی نهایت...افکت،Distortion...بعد با اولین ضربه پیک به سیم،متلاشی شدن این...و «آزادی» و «پرواز» یه... رو نظاره گر باشم...
ب.ر.ن1:چند روزه همه ش این چند تا آهنگ گروه «کارو» رو گوش می دم..."دل دل دیونه منه..."...و..." تو تموم خاطراتم تو فقط موندنی هستی..."...یه جایی می خونه..."کولیا وقتی می خونن تو شبای پر ستاره..."...یه لحظه دوست داشتم کولی بودم...حداقل از اسیر مکان بودنم کمی فاصله می گرفتم...
ب.ر.ن2:دوباره زده به سرم بر گردم به سرزمین خودم... «سرزمین سرد سکوت» ...با اون «صدایی فراتر از سکوت»ش...یه دستی به سر و روش کشیدم...نمی دونم...شاید برگشتم اونجا...