پنج شنبه 2006,29,june
یه نوشته چند وقت پیش نوشتم اما پاکش کردم...حالا حس و حالم یه کم شبیه اون موقع است...اما نه به اون غلیظی...
:
اینجا،همه چیز عجیب(مکان نیست...موقعیت است...)یه قدم اون ور تر میفتی...اما منتظر نباش...منتظر صدای برخورد با زمین نباش...منتظر صدای متلاشی شدن نباش...جاذبه ای در کار نیست...نیوتنی نیست که قوانیش هم حکم فرما باشه...اینجا تویی و یه...
اینجا،همه چیز خاکستری...همه چیز مات...یخی...شاید بی روح...
ابهام...
اینجا،یه فصل جدید...اینجا فصل پنجم...اینجا ماه سیزدهم...اینجا روز 366 ام سال...
اینجا،یه دور...یه تناوب با دوره کوتاه...الان دوره تقریباً ساکن و آرام من...
اینجا چه بسیارند صحنه های غریبی که آشنایند...و چه بسیارند آشنایانی که غریبه اند...
...
«تو که بارونُ ندیدی گل ابرا رو نچیدی،گله از خیسی جاده های غربت می کنی...»...
...
جمعه ,2006,30,june
دیروز غروب و امروز یه کم زیادی شبیه این آدمای الاف(یا شایدم علاف) تو خیابون شدم...شروع کردم به پرسه های الکی...«م...» می گفت " خوبه وقتی خونه تون بیاد این ور یه پایه جور میشه..." دیروز که با هم زدیم بیرون گفت "دیگه یه پای دختر بازیم جور شد..." از تعجب داشتم شاخ در می آوردم... تو مایه های شوخی و جدی بهش گفتم شرمنده تم...من اینکاره نیستم...
از گشت و گذارهای الکی تو این محله جدید پشیمون شدم...ترجیح می دم خودمو تو خونه حبس کنم...اما مثل یه ملتی که تا دیروز از نظرم الاف بودن،نشم...بذار همه بگن این یارو افسرده است...ظاهراً بیرون رفتن تو این محله جدید لازمه ش متلک انداختن و چشم...من از جاهای شلوغ خوشم نمیومده...الانم خوشم نمیاد...دیروز و امروز هم داشتم داشتم دق می کردم تو این قفس (خونه) جدید...داشتم دیوونه می شدم...سیستم هم نبود...
حالا مجبورم آهنگ رو با صدای مناسب زندگی قفسی گوش بدم...دیگه نمی تونتم بی پروا بشم...دیگه نمی تونم با اون صدایی که خودم دوست دارم آهنگ گوش بدم...دیگه نمی تونم...آخه اینجا قفسه...
...
«شهیار قنبری»...
سازهای غربت سازهای ناکوک
شعر بادامی تلخ سوگوار دل پوک
برگها زرد زرد وقتی هوا نیست
بوسه سرد سرد صدا صدا نیست
زخم هم چه بیهوش هیچ کس با ما نیست
شب چنان تیره که شب پیدا نیست...شب هم پیدا نیست...شب هم پیدا نیست...
...
طاق ها بی کاشی راه ها مثل هم
حرف ها شاعر کش بغض ها بی شبنم
دست ها افتاده سرها خمیده
چشم ها خشکیده عطرها پریده
ماه هم دور دور آه اما نزدیک
روز هم بی روزن سر سرد و تاریک...چه سرد و تاریک...چه سرد و تاریک...
...
دست نقاش از همه تنهاتر پرده ها را شسته زیر باران...آخرین شاعر پرید و دود شد شعرش از هر دشنه ای آویزان...
روز باید باشد...روز باید باشد...
...
...
برمی گردم دیروزم را بردارم برمی گردم هنوزم را بردارم
بی سایه ام درخت بی زمینم بر می گردم میوه ام را ببینم