يه چيزي رو فرياد مي زنم...اما كسي نمي شنوه...يه فرياد بي صدا...شايد عده كمي بشنون...شايد بابا يكي از اون عده كم باشه... ... از قدم زدن هاي الكي با يه عده... خسته م... MSA حرفاي خودمو مي زدي...زندگي نباتي...هيچوقت يادم...
«چه نا بینایانند آنها که این شهر را شلوغ می بینند.و چه ساده لوح اند که از جمعیت سخن می گویند! سر شماری می کنند و بعد شمار عجیبی از نفوس اعلام می کنند و باور دارند.درست هم هست،منتها صفرها...
هنوزم مي گم...خيليا فقط از دور خوبن...وقتي نزديكشون ميشي حالت به هم مي خوره... وقتي به هم مي رسن چنان با هم گرم مي گيرن و قربون صدقه هم مي رن...بعد پشت سر هم هميگه رو مغذرت مي خوام به...
«اگه يه شب تو عمرم چشماي من آسوده...همون يه خواب كوتاه زير سقف تو بوده از لحظه تولد سفر تقدير من بود...دلم اسير جاده،تنم اسير دل بود يه قصه تازه نيست خونه به دوشي من...هراس دل سپردن عذاب دل بريدن...»...
امروز بد حالم گرفته بود... MSA بد جوري دلم هواتو كرده بود...چه فايده تو هم كه نيستي...رفتي ولايت...منم تو اين خراب شده...اين خونه جديد هم كه دم غروبش آخرشه...آدم خفه مي شه...مخصوصاً اگه دلتم گرفته باشه...هر چي غصه س تو...
بيخود نبود... دلهره بيخود نبود... يه صحنه كه تو ذهنم با گوش دادن به يه آهنگ تداعي مي شد بيخود نبود... دقيقاً همون «صحنه» مي خواد اتفاق بيفته...تقريباً خيلي از جزئياتش هم قراره كه اتفاق بيفته......
يه روز با دلهره... هنوز هم تموم نشده......
بعضی وقتا برای بعضیا هیچ ارزشی نداری...همون طور که بعضیای دیگه برای تو ارزشی ندارن... یه چند معادله چند مجهول... اما نمی دونم چرا یه جای این معادله می لنگه...یه چیزی این تساوی رو تو ذهن من دچار تزلزل می...
آخر چي كار داري با آسمان آبي بانوي من تو وقتي درياي غرق آبي با موي لخت و تيره چشم خمار و خيره تلفيقي از دو چيزي آبادي و خرابي مثل شراب ها نرم بانوي من تو در من سرگيجه...
يه آرامش بدون احساس...چند وقت بود اينجوري بود...از ديروز با خودم مي گم اين آرامش قبل از طوفانه...و فكر كنم همين طور باشه...دوباره دور خيز كرده...فكر كنم مي خواد اوج بگيره...ولي اگه اين دفعه بخواد اوج بگيره منم كمكش مي...
روز هاي بهانه و تشويش روزگار ترانه و اندوه روز هاي بلند و بي فرجام از فغان نگفته ها انبوه روزگار سكوت و تنهايي پي هم انس خويشتن گشتن سال خوردن به كوچه هاي غريب تيغ افسوس بر پر بر...
از روز اول شروع مي كنم...يعني 4 تير 1385... ساعت 60.20 سلف سرويسي كه حكم سالن امتحانات رو داره...كولر كار نمي كنه...هواي گرم...صداي چكشي كه معلوم نيست به كجا مي خوره...منم كه دقيقاً روبروي دم و دستگاي اين مسخره هاي...