از روز اول شروع مي كنم...يعني 4 تير 1385...
ساعت 60.20 سلف سرويسي كه حكم سالن امتحانات رو داره...كولر كار نمي كنه...هواي گرم...صداي چكشي كه معلوم نيست به كجا مي خوره...منم كه دقيقاً روبروي دم و دستگاي اين مسخره هاي ع...كه قراره امتحان رو برگزار كنن نشستم...از همين اول جر بحث دارن كه چرا امتحان سه ساعته...يكي مي گه من مي رم...اون يكي ميگه...منم دوست دارم داد بزنم خفه شيد اينجا جلسه امتحانه...ساعت 8 شب،هنوز جر و بحث به نوع ديگه اي ادامه داره...برق سالن ميره...كم اعصابم خرابه...كم استرس دارم...كم سوال ها زياده و وقت كم...كم ماشين حسابم نورش كم و زياد ميشه...اينا هم همه ش سر و صدا مي كنن...خاك بر سر هر چه...
...
شب...بابا ناراحته...چون 3 واحد حذف كردم و اين درس(3واحد) رو ميفتم...عصباني ميشه...ميگه"مي دوني چيه...اگه پي عياشي بودي شايد اينقدر ناراحت نمي شدم...مي گفتم حداقل لذت برده...بهش خوش گذشته...ولي تو هيچ كاري نكردي...صبح تا شب تو خونه...چي كار داري مي كني...چي كار مي خواي بكني..."...يه قدم 1 ساعته با بابا ساعت 11 شب هر دومون رو يه كم آروم مي كنه...
...
چهار شنبه،7...وسايل رو جمع مي كنيم...شبش تو خونه جديد...
پنج شنبه...صبح ساعت 11 بيدار مي شم...سيستم كه خرابه...اتاق جديد هنوز مرتب نشده...دارم ديوونه ميشم...mp3 player...بچه ها هم يا امتحان دارن يا نيستن...
جمعه...مي رم Ram بگيرم براي سيستم...بعد پشيمون مي شم...شايد مشكل از جايي ديگه باشه...Ram رو كه دوباره نصب مي كنم بالا مياد...اما دوباره هنگ مي كنه...
شنبه...سر صبح كليد ماشين رو ور مي دارم برم دانشگاه و سيستم هم بعد از دانشگاه ببرم درست كنن و برم يه سري خورده كار رو انجام بدم...مي رم بيرون...يادم ميفته كليد پلركينگ رو نياوردم...بر مي گردم...كليد رو بابا اشتباهاً برده شركت...عصباني...قاطي...
سيستم رو مي دم درست كنن...طرف مي گه بايد هاردت رو كامل پاك كنم...يعني 15 gig آهنگي كه جمع كرده بودم...فقط 10 gig رو خودم داشتم بقيه رو،رو Cd نداشتم...يعني رفت...همه اون آهنگ هايي كه به هزار بد بختي جمع كرده بودم...5 gig ناقابل...
...
از استخر ميايم بيرون...تو ماشين «ا...»...داريم الكي پرسه مي زنيم...حوصله خونه رفتم نداريم...دليل بقيه رو نمي دونم...اما خودم...يه كم قاطي...دوباره به اين شهر...نگاه مي كنم...حالم بدتر گرفته مي شه...مي گم ما چرا بايد اينجا به دنيا ميومديم...مي گم آخرش تو اين خ... شده مي پوسم...«م...» ميگه "برج ميلاد خوبه...برو از روش بپر پايين..." مي گم پايه م...فكر كنم يه دقيقه تو راه باشي تا برسي به زمين...«م...» ميگه "ولي بعدش چيزي ازت نمي مونه..."...«ا...» ميگه "...آره...تو اين شهر دست به هر كاري زدم آخرش هيچ...اينجا هيچي نداره...اون از ورزش...اين از هنر..."...